نمايش پيامها با برچسب تاریخ و اندیشه. نمایش همه پیامها
نمايش پيامها با برچسب تاریخ و اندیشه. نمایش همه پیامها

کارنامه‌ روشن‌فکری دينی و آينده‌ آن (۴) - روشن‌فکر دینی باید از دین اسطوره‌زدایی بکند

روشنفکران دينی واقعا متدينند. يعنی دين برای آنها موضوع تحقيق نيست، موضوع ايمان است // در روشنفکری دينی علاوه بر جنبه نقد، و جنبه های سلبی، جنبه های ايجابی هم وجود دارد // درس ديگری که ما از روشنفکران دينی گرفته‌ايم و اين درس پس از انقلاب هر چه عميق‌تر شده است اين است که ما به دين نه به صورت يک اسطوره نگاه می‌کنيم نه به صورت يک اتوپيا // روشنفکران دينی بايد آداب خود را داشته باشد، بايد مراسم خود را داشته باشد، با طراحی جديد و با درک تازه از مفاهيم دينی، با درک تازه از تاريخ دين.
خبرنگاران سبز/ اندیشه / دکتر سروش:
نوشته‌ی زير قسمت چهارم از سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش با عنوان "کارنامه‌ روشنفکری دينی و آينده‌ آن" می‌باشد که در تاريخ ۴/۸/۱۳۸۵ در منزل عبدالله نوری در تهران ايراد شده است. تلاش خواهيم کرد که هر هفته دو قسمت از اين سخنرانی ده قسمتی را به صورت متنی و تصويری منتشر کنيم.
(نوشتار سازی و تنظیم: محمد پارسی)

اما نکته بعدی که باز يکی از مولفه‌های روشنفکری دينی‌ست اين است که روشنفکران دينی واقعا متدينند. يعنی دين برای آنها موضوع تحقيق نيست، موضوع ايمان است. فرق است بين اينکه شما چيزی را به منزله متعلق تحقيق و مطالعه برگزينيد. بنده ميشناسم مسلمان‌ها و غيرمسلمان‌هايی را که اسلام برای آنها برای اسلام شناسی‌ست. اعم از اسلام شناسی فردی يا اسلام شناسی دانشگاهی برای تدريس به ديگران. يکی از نمونه‌های برجسته اين دوست عزيز ما، آقای محمد ارکون است. بنده به ايشان احترام می‌گذارم، ولی اگر شما با ايشان سخن بگوييد و نشست و برخاست کنيد تقريبا هيچ عنصری از عناصر تعلقی ايمانی در وجود او باقی نمانده است. آنچه که برای او مهم و مطرح است اين است که هويتا تعلق به يک جامعه و تاريخ اسلامی دارد و نزديکترين آشنايی را با اين مکتب و اين مشرب و مرام دارد و در او به نيکی می‌تواند بنگرد و درس بدهد و به شيوه فيلسوفان جديد تشريح کند، شرحه شرحه کند، هر جزئی از اسلام را به جايی باز ببرد و نهايتا چيزی از وجود منسجم آن باقی نماند.

اين يک نحو از مواجهه با انديشه و معرفت دينی است که فارغ از تعلق ايمانی است و فقط تعلق علمی را شامل می‌شو. اما روشنفکران دينی به گمان من به نيکی در اين جامعه نشان داده‌اند که هم به لحاظ عملی، هم به لحاظ سياسی، هم از جهت پرداخت هزينه‌ها (سياسی و غيره) پای اين مکتب و ايمان خود ايستاده‌اند و برای آن حاضر به گذشت و فداکاری هستند. علاوه بر اينکه جهد معرفتی می‌کنند، جهاد سياسی هم می‌کنند. اين دو تا را با هم می‌آميزند و هر دو را با هم دارند. لذا عنصر ايمان، تعلق ايمانی به اين مکتب، مفيد دانستن او، مثمر ثمر ديدن او،‌ترويج او برای بهداشت عمومی اجتماع را مد نظر قرار می‌دهند و به هيچ وجه از اين مکتب و انديشه و تعاليم دلسرد نشده‍‌اند. ما داشته ايم و داريم کسانی را که شايد چند صباحی در اين عرصه سير کردند اما  رفته رفته دلسر شدند. داريم روشنفکرانی که مطلقا تعلق ايمانی ندارند. اما آن کسانی که عمل آنها، زندگی آنها، عمر آنها، جهاد آنها، فعاليت های آنها، اعمال فردی و جمعی آنها نشان می‌دهد که به يک محوری متمسکند و حاضر به درگذشتن از آن نيستند، آنها را می‌بايد وجودشان را مغتنم شمرد. اين عنصر عنصر مهمی است.

نکته بعدی در روشنفکری دينی، اين است که در روشنفکری دينی علاوه بر جنبه نقد، و جنبه های سلبی، جنبه‌های ايجابی هم وجود دارد. اين هم البته نکته‌ای است که بعدا در باره او بايد بيشتر سخن بگوييم. يعنی علاوه بر اينکه آفات را می‌نمايند و خرافات را می‌زدايند، وجوه اثباتی هم در کار آنها هست. يک جامعه دينی حقيقتا به هر دو وجه احتياج دارد. هم جوانب سلبی، هم جوانب اثباتی و ايجابی که اين دومی شايد از اولی هم حقيقتا مشکل‌تر باشد. شما بياييد و يک نکته تازه درباره امامت و درباب نبوت بگوييد، مستحق همه گونه بلا و مجازات خواهيد شد. حتا وقتی نقد می‌کنيد، آنقدر به شما حمله نمی‌کنند که وقتی که ايجابا نکته‌ای را به جای نکته‌ای ديگر می‌گذاريد.

از اين بابت البته بايد روشنفکری دين را نقد بکنيم.  کار روشنفکران دينی در جوانب ايجابی کمتر بوده است تا جوانب سلبی. شايد وضعيت جامعه چنين اقتضا می‌کرده، شايد سنت ستبر دينی و معرفت دينی ما چنين ايجاب می‌کرده، اما رويگرداندن و غافل ماندن از اين عنصر مهم البته نابخشودنيست. و بايد به هر نحوی آنرا تدارک کرد. راهيست که ما آمده‌ايم و بايد برويم و به همين سبب به گمان من کلام جديد می‌بايد در دستور کار قرار بگيرد و اين کاريست که اگر از آن غافل مانده‌ايم بايد به آن بپردازيم.

درس ديگری که ما از روشنفکران دينی گرفته‌ايم و اين درس پس از انقلاب هر چه عميق‌تر شده است اين است که ما به دين نه به صورت يک اسطوره نگاه می‌کنيم نه به صورت يک اتوپيا، نه گذشته دين را اسطوره ای می‌کنيم، نه آينده دين را اتوپيايی. نه از اين دين يک آينده اتوپيکی بيرون می‌آيد، يک ناکجا آبادی، يک بهشتی، يک فضای سعادت بخشی که همه آدميان را به او دعوت کنه و نه اسطوره ها را در گذشته دين می‌خوانيم. دين اسطوره‌ای، تفسير اسطوره‌ای از دين از آن سنتی هاست. آنجاست که شما می‌بينيد که امام حسينِ خودشان را دارند، پيامبرِ خودشان را دارند، امام زمانِ خودشان را دارند.

اگر در روشنفکری دينی حرف تازه ای زده می‌شود مبتنی بر درک تازه‌ايست که در اين حوزه‌ها و زمينه‌ها وجود دارد. بازگشت به آنجاها به نظر من يک بازگشت فاجعه آميز است. من شنيده‌ام که پاره ای از دوستان ما به دليل اينکه در اين انتخابات{انتخابات رياست جمهوری سال ۱۳۸۴} پيروزی نصيب آنها نشده است به اين تحليل رسيده‌اند "که چون ما سنت‌های اهل سنت را فرو نهاده‌ايم دچار اين آسيب و اين مصيبت شديم، بايد برگرديم به همان مجالس، همان هيائات، همان عزاداری". بنده اين را سم قاتل برای روشنفکری دينی می‌دانم. اين تحليل، تحليل صائبی نيست از نظر من. گم کردن راه است. سر رشته خرد را از دست دادن است. روشنفکری دينی يک مسيری را‌ ترسيم کرده است، يک بنايی را نهاده است، يک بنيانی را آغاز کرده است که بطور کامل با آن نحوه نگرش به دين تفاوت دارد. اگر کسانی ذهنشان در اين زمينه روشن نيست، البته بايد روشن بکنند. اما اين بنا گنجايش آن انديشه ها و آن آداب و اصول را ندارد.

به گمان من يک خانه تکانی، يک جارو کردن جدی ما لازم داريم. سخن پشت کردن به مردم نيست. سخن پشت کردن به ديانت نيست. اما سخن اين است که يک گروه و طائفه‌ای که نوعی هدايت فکری را بر عهده گرفته است و نوع خاصی از درک دينی را آموزش می‌دهد، البته عمل او هم بايد موافق با نظر او باشد. اين درست است که جامعه بحران زده امروز ما، بزرگترين بحران آن تعارض در عمل و در نظر است. بر منابر ما چيز گفته می‌شود و در جامعه ما چيز ديگری روان است. مدرنيته از در و ديوار می‌بارد، اما منابر ما هنوز صبر و تفکر و توکل و رضای به قضای الهی را به معنای سنتی او‌ترويج می‌کنند و تعليم می‌دهند. ولی اين تعارض در نظر و عمل، اگر از ديگران بخشودنيست از روشنفکران دينی مطلقا پذيرفتنی و بخشودنی نيست. نمی توان باور کرد که کسی نگاه اسطوره‌ای به دين نداشته باشد اما آدابی که مبتنی بر آن اسطوره‌هاست بجا بياورد.

و به همين جهت به گمان من يکی از کم کاری ها بزرگ روشنفکران دينی در اين زمينه آنچنان که بايد جهد و جهاد نکرده‌اند. و من اين را بيشتر توضيح خواهم داد. بايد آداب خود را داشته باشد، بايد مراسم خود را داشته باشد، با طراحی جديد و با درک تازه از مفاهيم دينی، با درک تازه از تاريخ دين. اين تاريخ دين از نکاتيست که بيش از همه اهميت دارد. روشنفکری دينی بايد تاريخ خود را از ديانت بنويسد، تاريخ خود را از امامت و نبوت بيان بکند. مادامی که اين تاريخ اسطوره زدايی نشده است آن آداب و آن مراسم بر وفق آن درک اسطوره ای همچنان دوام و تدوام پيدا خواهد کرد و ما راه به جايی نخواهيم برد. اجتماعاتی که مبتنی بر آن اسطوره‌هاست جواب نخواهد داد. و دست کم در دلها تشويش خواهد افکند. ذهنيت و هويت مشوش پديد خواهد آورد و اين چيزيست که برای عمل امری بسيار پرمخاطره است. سم قاتل است. بصيرت در نظر، شجاعت در عمل می‌آورد و کسانی که ذهن را روشن نکرده‌اند و بصيرت نظری پيدا نکرده‌اند در مقام عمل هم دست آنها گشوده نيست. پای آنها روان نيست. چشم آنها بينايی کامل ندارد. ولذا مذبذب حرکت می‌کنند. مولانا می‌گويد که وقتی من به خانه ام می‌روم، برای آنکه راه خانه ام را بلدم به حرف هيچکسی گوش نمی‌دهم.

می روم گستاخ چون خانه روم........ سرنگردانم، نه دزدانه روم

{ميگويد:} من مثل دزدها نيستم که جايی را بلد نيست. مثل دزدها نيستم که دچار‌ترسم، مبادا کسی نيت آنها را بفهمد. من می‌دانم کجا می‌روم. ده بار رفتم، صد بار رفتم. شجاعانه می‌روم، دليرانه می‌روم و با روشنايی و بصيرت کامل می‌روم و به مقصد می‌رسم.

ادامه دارد...

نقدی بر اسلام ایرانی- اکبر گنجی

فقيهان حاکم در حالی به جنگ ايران و ايرانی رفته اند که بزرگان عرب بيش از ايرانيان به نقش آنها در برساختن اسلام تأکيد کرده اند. ابن خلدون در جلد دوم مقدمه فصلی تحت عنوان "در اين که بيشتر دانشوران اسلام از ايرانيان اند" گشوده و می گويد اين يکی از شگفتی هاست که دينی که زبانش عربی است و در ميان اعراب زاده شده، بيشتر عالمان علوم نقلی و عقلی اش ايرانی اند.
خبرنگاران سبز/اندیشه:
نوشته زیر کنکاشی بر طرح مسئله اسلام ایرانی و صحت نظری آن است که از آخرین نوشته‏های اکبر گنجی است.
نقد و بررسی این مقوله را گنجی به روانی آورده است.
يکم- طرح مسأله: هجوم يک پارچه ی اصول گرايان- خصوصاً روحانيت و مراجع تقليد- به "مکتب ايرانی"، نفی "اسلام ايرانی" و هرنوع ايران گرايی تحت عناوينی چون ناسيوناليسم و شرک، پرسش برانگيز است.جنگ قدرت/ثروت ميان اصول گرايان رويدادی قابل فهم است، اما مدعيات شعاری فاقد کمترين شاهد و قرينه ی مثبت مدعا،قابل تأمل است.
اصول گرايان به جنگ چيزی رفته اند که درک درستی از آن ندارند، يا نمی خواهند داشته باشند. اينان اگر به مباحث روحانيت نوانديش قبل از انقلاب بنگرند، پس رفت خود را بهتر در خواهند يافت.
مطالب مرتبط
لشکر اجنه: ياران اصلی احمدی نژاد؟
نگاهی ديگر: 'ايران‌گرايی' به جای 'اسلام‌گرايی'؟
"ايرانی" و "اسلامی" دو برساخته ی تاريخی اند.ايرانی بودن به چيست؟ اسلامی بودن به چيست؟ به عنوان مثال،آيا موجودی به نام "فلسفه ی اسلامی" معنا دارد؟ اگر فلسفه به معنای استدلال عقلی و تبعيت محض از دليل/برهان باشد،فلسفه ی يهودی/مسيحی/اسلامی/هندويی فاقد معنا خواهد بود. اما فلسفه ی فيلسوفان مسلمان/فلسفه ی فيلسوفان يهودی/فلسفه ی فيلسوفان مسيحی موجه خواهد بود (البته فلسفه در مقام تعريف/پيشينی با فلسفه در مقام تحقق/پسينی تفاوت دارد).
همين حکم درباره ی معماری صادق است."معماری اسلامی" معنا ندارد، "معماری معماران مسلمان" موجه است.علوم اجتماعی مدرن، علومی تجربی هستند. يعنی در مقام داوری، تجربه داور صدق و کذب نظريه های علمی است. اگر داوری بر عهده ی تجربه باشد، برساختن علوم انسانی تجربی اسلامی معنای محصلی نخواهد داشت.
"ايرانی" بودن- يا به تعبير دقيق تر "هويت ايرانی"- هم برساخته ای تاريخی است.بايد ديد چه ارکانی ايرانيت را می سازند تا سپس براساس آن بتوانيم چيزی را ايرانی بخوانيم.به عنوان نمونه، هانری کربن در کتاب اسلام ايرانی همين مقصود را دنبال می کرد.به تعبير ديگر، براساس نوعی روايت تاريخی،"اسلام ايرانی" را بر می سازد.
بايد اين نکته را به خاطر سپرد که نه امر يک پارچه ای به نام هويت وجود دارد، نه افراد دارای هويت واحدی هستند. فرد می تواند به طور همزمان چندين هويت متفاوت(هويت متکثر) داشته باشد/دارد.اگر چه ممکن است يکی از هويت هايش بر بقيه ی آنها غلبه داشته باشد.
دوم- حقيقت دين و اسلام تاريخی: فقيهان به گونه ای سخن می گويند که گويی يک "ذات" ثابت و صلب به نام اسلام وجود دارد و روحانيت هم مفسر رسمی اين ذات ثابت است.حتی سيد محمد خاتمی "حقيقت دين" را از "دين تاريخی" جدا کرده و گفته است:
"ما يک حقيقت دين داريم که نزد خداست و بر قلب پيامبر نازل کرده است و يک دين تاريخی داريم که در تاريخ تحقق پيدا کرده است.تفکيک عادت‌ها و سنت‌ها و تعصب‌ها به نام دين و نهادينه شدن آنها با آنچه حقيقت دين است مسأله مهم و البته حساس و ظريفی است. بايد ببينيم در دين تحقق يافته چه ديدی حاکم بوده است؟ و آيا در حقيقت دين هم همين ديد وجود دارد؟ مايه ی دين؛ امر قدسی و حقانی است بايد هوشيار باشيم که امر تاريخی و زمانی و مکانی بجای امر مطلق و حقانی ننشيند"[۱].
غافل از اين که امری فراتاريخی/غيرتاريخی/ناتاريخی به نام "حقيقت دين" وجود ندارد. پيامبر گرامی اسلام موجودی تاريخی بود/هست. آنچه بر "قلب پيامبر" نازل شد،نمی توانسته حقيقت غير تاريخی باشد، برای اين که در تاريخ نازل شده است.آن چه در طول ۲۳ سال از زبان محمد برون آمد، چگونه می توانست غير تاريخی باشد.آن حقيقت،به زبان در آمد که برساخته ای تاريخی است. به لسان قوم(فرهنگ اعراب) ريخته شد که برساخته ای تاريخی بود.يعنی، متناسب با سطح معلومات نظری و نحوه ی زيست آنان بود.مگر فقيهان مسلمان نگفته اند که اکثر احکام و فرامين قرآن امضايی اند؟ معنای اين سخن چيست؟
پيامبر برساخته های تاريخی اعراب(حج،قصاص، و...) را با اندکی اصلاح تأييد کرد.اين مدعا را نمی توان محدود به احکام فقهی کرد.در حوزه ی اعتقادات نيز همين حکم جاری و ساری است. به گفته مفسران مسلمان، جن يکی از باورهای اساسی اعراب بود که پيامبر هم آن را وارد قرآن کرد.الله و رحمان و عزيز خدايان اعراب بودند. پيامبر گرامی اسلام همه ی خدايان آنان را به يک خدا تبديل کرد(الله) و باقی خدايان آنان را به اسمای حسنای الله مبدل ساخت. بهشت و جهنم قرآن،تماماً پديده ای تاريخی است و همه ی آن تصاوير، تصاوير خوشايند و بدآيند اعراب جزيرة العرب است."قلب پيامبر" به دو معنا برساخته ای تاريخی است.اول- به عنوان بخشی از جسم پيامبر به عنوان فردی که در تاريخ خاصی به دنيا آمده و در تاريخ خاصی از دنيا رفته است. دوم- به عنوان مفهومی نظری. مردم جزيرة العرب، "قلب" را محل ادراک به شمار می آوردند.به همين دليل قرآن "قلب پيامبر" را مهبط وحی قلمداد کرده است، نه "مغز/ذهن" پيامبر را.
بدين ترتيب می توان پرسيد:آن "حقيقت" غير تاريخی دين کجاست؟ اصل دين(کتاب و سنت معتبر) برساخته ای تاريخی است، چه رسد به فهم دين و اعمالی که مسلمين در طول تاريخ انجام داده اند. اگر چيزی به نام حقيقت دين در نزد خداوند وجود داشته باشد، بشر بدان دسترسی ندارد. تنها امری که در اختيار قرار دارد، همين کتاب و سنت معتبر تماماً تاريخی است.
سوم- اسلام غير ايرانی :اسلام بدون ايران و ايرانيان از مهمترين دستاوردهای فکری خود محروم خواهد شد.به بخش کوچکی از کارنامه ی ايرانيان در اسلام بنگريد:
۱-۳- فلسفه: ابونصر فارابی،ابوالحسن عامری، ابن مسکويه، ابوعلی سينا،بهمنيار،خواجه نصيراليدن طوسی،شهاب الدين سهروردی، ملاصدرا،
۲-۳- متفکران بزرگ شيعه ی اسماعيلی:ابوحاتم رازی،حميدالدين کرمانی،ناصر خسرو قباديانی.
۳-۳- متکلمان:امام احرمين جوينی، امام فخر رازی، امام محمد غزالی،
۴-۳- مفسران: طبری، زمخشری،
۵-۳- عارفان:حلاج،جنيد، شيخ ابوسعيد ابوالخير، خواجه عبدالله انصاری، سنايی، عطار،مولوی، شبستری،با کمی همدلی: سعدی و حافظ.
۶-۳- محدثان: ابن ماجه، کلينی،
۷-۳- صاحبان صحاح سته: نويسندگان کتاب های شش گانه ای که رواياتشان از نظر اهل تسنن صحيح تلقی می شود،همگی ايرانی اند. صحيح بخاری محمد بن اسماعيل بخاری (۱۹۴ - ۲۵۶) ، الجامع الصحيح مسلم بن حجاج قُشَيری نيشابوری (۲۰۶ - ۲۶۱) ، سنن ابن ماجه محمد بن يزيد بن ماجه قزوينی (م ۲۷۳ ق)، سنن ابی داوود ابوداوود سجستانی (م ۲۷۵ ق)، جامع ترمذی محمد بن عيسی ترمذی (م ۲۷۹ ق) و سنن نسائی احمد بن شعيب نسائی (م ۳۰۳ ق).
۸-۳- فقيهان: ابوحنيفه،
۹-۳- نحو: سيبويه،
ابن خلدون
"ايرانيان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند،چنان که صناعت نحو سيبويه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه ی آنان از لحاظ نژاد ايرانی به شمار می رفتندهمچنين بيشتر دانندگان حديث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند ايرانی بودند...و همه ی عالمان اصول فقه چنان که می دانی و هم کليه ی علمای علم کلام و همچنين بيشتر مفسران ايرانی بودند و به جز ايرانيان کسی به حفظ و تدوين علم قيام نکرد...عالمان علوم شرعی يا اکثر ايشان ايرانی بودند.و اما علوم عقلی...به ايرانيان اختصاص يافت"
فقيهان حاکم در حالی به جنگ ايران و ايرانی رفته اند که بزرگان عرب بيش از ايرانيان به نقش آنها در برساختن اسلام تأکيد کرده اند. ابن خلدون در جلد دوم مقدمه فصلی تحت عنوان "در اين که بيشتر دانشوران اسلام از ايرانيان اند" گشوده و می گويد اين يکی از شگفتی هاست که دينی که زبانش عربی است و در ميان اعراب زاده شده، بيشتر عالمان علوم نقلی و عقلی اش ايرانی اند.ابن خلدون در تبيين اين واقعيت آن را به شهرنشينی ايرانيان و بدوی بودن اعراب باز می گرداند.می گويد:
"ايرانيان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند،چنان که صناعت نحو سيبويه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه ی آنان از لحاظ نژاد ايرانی به شمار می رفتندهمچنين بيشتر دانندگان حديث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند ايرانی بودند...و همه ی عالمان اصول فقه چنان که می دانی و هم کليه ی علمای علم کلام و همچنين بيشتر مفسران ايرانی بودند و به جز ايرانيان کسی به حفظ و تدوين علم قيام نکرد...عالمان علوم شرعی يا اکثر ايشان ايرانی بودند.و اما علوم عقلی...به ايرانيان اختصاص يافت"[۲].
۱۰-۳- سياست: از دانش که بگذريم، نوبت به کشورداری می رسد. اعراب مسلمان بسياری از امور کشورداری را از ايرانيان آموختند. "ديوان" در زمان عمر از ايران کپی شد.ابن خلدون در جلد اول مقدمه فصلی(فصل ۲۸) تحت عنوان "در اين که تازيان نسبت به همه ی ملتها از سياست کشورداری دورترند"، گشوده و می گويد کشورداری از آن جوامع توسعه يافته ی شهری است، نه مناطق بدوی بيابانی.ابن خلدون وقتی به گذشته می نگريست که اعراب بيابان نشين به ديگران چه کرده اند،می نويسد:
"خوی آنان غارتگری است که هر چه را در دست ديگران بيابند می ربايند و تاراج می کنند و روزی آنان در پرتو نيزه های ايشان فراهم می آيد. و در ربودن اموال ديگران به اندازه و حد معينی قائل نيستند بلکه چشم ايشان به هرگونه ثروت يا کالا يا ابزار زندگی بيفتد آن را غارت می کنند...تمام هم ايشان مصروف ربودن اموال مردم از راه غارتگری يا باج ستانی است...اگر از آغاز خلقت به کشورهايی بنگريم که تازيان آنها را با جهانگشايی و زور متصرف شده اند، خواهيم ديد که چگونه عمران و تمدن از آن ممالک رخت بربسته و سرزمين های آباد و مسکون آنها ويران و خالی از جمعيت شده است چنان که گويی آن ممالک به کلی دگرگون گرديده است"[۳].
اسلام شناس معاصر عرب،محمد عابد الجابری،برای آن که از تندی مفهوم "غارت" بکاهد، مفهوم "غنيمت" را جايگزين آن کرده است. اما او هم در کتاب عقل سياسی در اسلام غنيمت گيری از ديگران را اساس عقل سياسی اعراب به شمار می آورد. می گويد عمر پس از اين که به جای ابوبکر نشست،نخستين اقدام او فرمان حمله ی به ايران بود. به گفته محمد عابد الجابری عمر برای تحريک اعراب به آنها می گويد،جزيرة العرب فاقد منابع است، اما ايران پر از منابعی است که به درد غنيمت می‌خورد. سخن او چنين بود:
"حجاز شما را جز سرزمينی بی ثمر و غنيمت نيست و اهل آن جز به اندک نمی رسند. کجايند آن گروه از مهاجران که در پی وعده ی خداوند هستند.سفر کنيد در زمينی که خداوند به شما وعده داده که به شما به ارث بدهد".آن جوامع توسعه يافته ی شهری است،
عابد الجابری می نويسد فتح سريع ايران در درجه ی اول معلول شرايط داخلی آن کشور بود.اما محرک اصلی سپاه اعراب برای حمله ی به ايران "غنيمت" بود: "اکثريت توده ی مسلمان که از "نو مسلمانان" قريش و اعراب و نيز "منافقان" تشکيل می شدند، اصولاً با انگيزه ی غنيمت، در اين فتوحات شرکت می کردند و اين وضعيت، چنان که پيش از اين ديديم حتی در زمان پيامبر نيز حاکم بود. ولی اکنون، و با آغاز دوره ی خلافت عمربن خطاب،"غنيمت" از وزن و شأن بسيار بيشتری برخوردار شد:نخست برای آن که سپاهيان بسيج شده برای فتح، اين بار،مجموعه قبايل عرب بودند،از جمله آنان که مرتد شده و تنها به زور اسلحه، دوباره به اسلام گرويده بودند...دوم بدان سبب که غنايم "فتوحات بزرگ" از همان آغاز فتح شام و عراق، چه از لحاظ کيفی و چه از لحاظ کمی، کاملاً با آن چه قبايل عرب، عادت داشتند تا در جنگ های درون شبه جزيره به آن دست يابند،تفاوت داشت"[۴].
عابد الجابری می نويسد سهم هر جنگجوی عرب پياده در جنگ قادسيه هفت هزار و صد و سهم هر سواره دو برابر آن بود.به نوشته او، خمس فتح قادسيه که نصيب مرکز(مدينه) شد، حداقل دوازده ميليون و حداکثر شصت ميليون درهم بود[۵].غنايم ايران را در مرکز براساس ميزان "نزديکی و خويشاوندی" با پيامبر تقسيم می کردند.بدين ترتيب، با سرازير شدن غنايم ايران(غارت به گفته ی ابن خلدون) شکاف طبقاتی پديدار شد.جامعه ی ثروتمند ايران به جزيرة العرب فقير متصل شد و آن را سيراب می کرد.
محل نزاع فراموش نشود، اگر عامل غارت/غنيمت که به قول ابن خلدون خوی تازيان بود را کنار بگذاريم، اعراب کشورداری را هم از ايرانيان آموختند.
چهارم- اسلام دهاتی و شهری: فقيهان حاکم می توانند بگويند که ما مخالف سهم چشمگير ايرانيان در علوم اسلامی نيستيم(خدمات ايرانيان به اسلام به قول مرتضی مطهری)،اما اين چه ارتباطی به اسلام ايرانی دارد؟ حتی اگر بپذيريم که همه ی علوم گوناگون اسلامی را ايرانيان برساخته اند، باز هم "اسلام ايرانی" يا "اسلام غير ايرانی" فاقد معناست و از اولی نمی توان دومی را استنتاج کرد.
مرتضی مطهری
"فقيه کارش استنباط و استخراج احکام است اما اطلاع و احاطه ی او به موضوعات و به اصطلاح طرز جهان بينی اش در فتواهايش زياد تأثير دارد. فقيه بايد احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن موضوعات فتوا صادر می کند داشته باشد.اگر فقيهی را فرض کنيم که همشيه در گوشه ی خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه کنيم که وارد جريانات زندگی است، اين هر دو نفر به ادله ی شرعيه و مدارک احکام مراجعه می کنند. اما هر کدام يک جور و يک نحو بخصوص استنباط می کنند."
حقيقت اين است:اسلامی که شهريان بر ساخته اند،"اسلام شهری" است.اسلامی که دهاتی ها بر ساخته اند،"اسلام روستايی" است. اسلامی که اعراب برساخته اند،"اسلام عربی" است. اسلامی که ايرانيان برساخته اند،"اسلام ايرانی" است.اين مدعای آيت الله مرتضی مطهری است. می گويد:
"فقيه کارش استنباط و استخراج احکام است اما اطلاع و احاطه ی او به موضوعات و به اصطلاح طرز جهان بينی اش در فتواهايش زياد تأثير دارد. فقيه بايد احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن موضوعات فتوا صادر می کند داشته باشد.اگر فقيهی را فرض کنيم که همشيه در گوشه ی خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه کنيم که وارد جريانات زندگی است، اين هر دو نفر به ادله ی شرعيه و مدارک احکام مراجعه می کنند. اما هر کدام يک جور و يک نحو بخصوص استنباط می کنند...اگر کسی فتواهای فقها را با يکديگر مقايسه کند و ضمناً به احوال شخصيه و طرز تفکر آنها در مسائل زندگی توجه کند می بيند که چگونه سوابق ذهنی يک فقيه و اطلاعات خارجی او از دنيای خارج در فتواهايش تأثير داشته به طوری که فتوای عرببوی عربمی دهد و فتوای عجم بوی عجم. فتوای دهاتی بوی دهاتی می دهد و فتوای شهری بوی شهری"[۶].
انکار اين حقيقت،جای تعجب است.نه تنها فرهنگ ايران پيش از اسلام، که فرهنگ يونانی هم وارد اسلام شد. عالمان مسلمان وقتی با کتاب اخلاق نيکوماخوس ارسطو آشنا شدند، "اخلاق اسلامی" را بر اساس نظريه ی حد وسط (ميان دو حد افراط و تفريط) او برساختند.نظريه ی حد وسط اساس کتاب های اخلاق اسلامی عالمان مسلمان است.قرآن نه تنها فاقد چنين نظريه ای است، بلکه می تواند خلاف آن را در قرآن نشان داد."فلسفه ی اسلامی" براساس فلسفه ی فيلسوفان يونانی(خصوصاً افلاطون و ارسطو)برساخته شد.همين موضوع باعث رنجش برخی از اهل شريعت شد تا آنجا که شيخ بهايی می گفت:
چند و چند از حکمت يونانيان حکمت ايمانيان را هم بخوان
و جامی می گفت:
حکمت يونانيان پيغام نفس است و هوا حکمت ايمانيان فرموده پيغمبرست
فقيهی چون ملامحمد طاهر قمی هم می گفت:
ز جهل گشته فلاطونی و ارسطويی فتاده دور ز راه ائمه ی اطهار
من استفاده علم از در مدينه کنم مرا به حکمت يونانيان نباشد کار
مفسر بزرگی چون طبرسی در تفسير مجمع البيان ، جهنم را براساس ادبيات يونانی بر می سازد. افسانه ی سيزيف و عذابی که خدايان برای او وضع کردند را به خاطر بياوريد.سيزيف محکوم شد تا سنگی بزرگ را به بالای بلندی ببرد.وقتی او به بالا می رسيد، سنگ به پائين فرو می افتاد. او موظف بود دائماً اين عمل را تکرار کند. در عصر ترجمه ی متون يونانی، اين داستان به گوش عالمان مسلمان رسيده بود.طبرسی در تفسير سوره ی مدثر در شرح عذاب های جهنم می نويسد:
"آن کوهی است از سنگ صاف در آتش که او را مجبور می کنند از آن بالا رود تا به قله ی آن برسد و چون به آنجا رسيد سقوط می کند و می افتد به پايين آن، دوباره مجبورش می کند بالا رود...و برای هميشه اين عذاب اوست"[۷].
تمامی تصاوير بهشت و جهنم قرآن عربی است. يعنی با توجه به وضعيت جزيرة العرب- بيابان های خشک کم آب و بدون باغ و بستان، با هوای سوزان و آفتابی- برساخته شده است. اگر پيامبر اسلام در سيبری متولد شده بود،آن تصاوير، تصاوير ديگری می شد.
"به گفته ی محمد عابد الجابری، هر نوع عقلی در محيطی می رويد و کاملاً "رنگ و بوی" آن محيط را به خود می گيرد.محيط را به "جغرافيای فرهنگی باورها" فرو می کاهد و می گويد عقل عربی، در محيط عربی رشد کرده است. عقل ايرانی هم در محيط ايرانی پديدار شده است.او ابن سينا،فارابی، سهروردی، ملاصدرا و غزالی را نمادهای عقل ايرانی به شمار آورده و تمايز چندانی بين مدعيات ابن سينا و غزالی قائل نمی شود.به گمان او، ابن رشد نماد عقل عربی است. مدعای اساسی اش اين است:ابن رشد فلسفه را با ديانت و مابعدالطبيعه نيالود، اما ابن سينا بنيانگذار چنين رويکردی است.عقل ايرانی سعادت دنيوی اين جهانی را آن جهانی کرده است.اما عقل عربی می دانست که فلسفه شريعت نيست و سعادت امری زمينی و متعلق به همين جهان است."
به گفته ی محمد عابد الجابری، حقيقت و روح فلسفه در مغرب و مشرق جهان اسلام از يکديگر متمايز است و اين دو سنخيتی با يکديگر ندارند. او سه نوع عقل را از يکديگر متمايز می سازد. "عقل يونانی" که اساسش استدلال و برهان است و کاملاً انتزاعی است. "عقل ايرانی" که عرفانی/شهودی/گنوسی است."عقل عربی" که بيانی است.عقل بيانی برپايه ی متن درست شده و در بلاغت،"تشبيه" را برساخته است. در کلام،"دلالت امر شاهد بر غائب" را برساخته و در علم اصول فقه، قياس فقهی را درست کرده است.نوعی تجربه گرايی در اين نوع از عقل نهفته است.
به گفته ی او، هر نوع عقلی در محيطی می رويد و کاملاً "رنگ و بوی" آن محيط را به خود می گيرد.محيط را به "جغرافيای فرهنگی باورها" فرو می کاهد و می گويد عقل عربی، در محيط عربی رشد کرده است. عقل ايرانی هم در محيط ايرانی پديدار شده است.او ابن سينا،فارابی، سهروردی، ملاصدرا و غزالی را نمادهای عقل ايرانی به شمار آورده و تمايز چندانی بين مدعيات ابن سينا و غزالی قائل نمی شود.به گمان او، ابن رشد نماد عقل عربی است. مدعای اساسی اش اين است:ابن رشد فلسفه را با ديانت و مابعدالطبيعه نيالود، اما ابن سينا بنيانگذار چنين رويکردی است.عقل ايرانی سعادت دنيوی اين جهانی را آن جهانی کرده است.اما عقل عربی می دانست که فلسفه شريعت نيست و سعادت امری زمينی و متعلق به همين جهان است.
به گمان او، استبداد،زاويه نشينی و تسليم متعلق به عقل ايرانی است،اما کرامت، سخاوت و جوانمردی نشانه ی عقل عربی است.فرمانبرداری و تسليم شدن در برابر سلطان را اعراب از ايرانيان آموختند.به همين جهت اکثر کتاب های اخلاق سلطانيه از سوی ايرانيان نوشته شده است. در عين حال اعتراف می کند که ايرانيان بودند که به زبان عربی قوت بخشيدند.علمای بزرگ اسلام، ايرانی بوده اند.
به مدعيات الجابری کاری نداريم. محل نزاع تأثير محيط(جغرافيای فرهنگی) در ديانت و برساختن اسلام های گوناگون(اسلام ايرانی، اسلام عربی، اسلام يونانی،اسلام افغانی و...)است. مطهری می گفت "اسلام فقيهانه" شهری، دهاتی،عرب،عجم داريم که همه ی آنها بوی محيط تکوينشان را می دهند. الجابری هم می گويد که اسلام رنگ و بوی محيط را به خود می گيرد. منتها، در مقام داوری، او عقل عربی را عقل اسلامی به شمار می آورد.اسلامی که در ايران رشد کرد، رنگ و بوی ايران را به خود گرفته است.
اسلام و تشيع کنونی همان نيست که در ابتدأ وارد ايران شد.اين برساخته های تاريخی، به مرور بزرگ و بزرگ تر شده اند.چاه های جمکران رفته رفته به ارکان "اسلام ايرانی" تبديل شده/می شود.فقيهان منکر "مکتب ايرانی"، نظريه ی "ولايت مطلقه ی فقيه" را به اساس "اسلام ايرانی" تبديل کرده/می کنند، به گونه ای که "توحيد" به "ولايت مطلقه ی فقيه" تقليل يافته و منکر "ولايت فقيه" به کافر/مشرک تبديل می شود."اسلام فقيهانه ی ايرانی" معاصر ولی فقيه را جانشين خدا کرده و توحيد را به "ولايت فقيه" فروکاسته است.
وجود قرائت/روايت/خوانش های گوناگون از اسلام مورد تأييد آيت الله خمينی هم بود. او با توجه به عامل/منافع اقتصادی؛ می گفت دو گونه اسلام وجود دارد:"اسلام پابرهنگان" و "اسلام سرمايه داری. به سه شاهد زير از مدعای او بنگريد که تمام آنها متعلق به آخرين سال عمر اوست:
۱-۴- پيام ۱۱/۱/۱۳۶۷ :"مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگانی رأی دهند که متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسئوليت کنند، و طعم تلخ فقر را چشيده باشند، و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه‏جو، اسلام پاک‏طينتان عارف، و در يک کلمه، مدافع اسلام ناب محمدی باشند. و افرادی را که طرفدار اسلام سرمايه‏داری، اسلام مستکبرين، اسلام مرفهين بی‏درد، اسلام منافقين، اسلام راحت‏طلبان، اسلام فرصت‏طلبان، و در يک کلمه، اسلام امريکايی هستند طرد نموده و به مردم معرفی نمايند"[۸].
۲-۴- پيام ۱۴/۶/۱۳۶۷:"متأسفانه هنوز برای بسياری از ملتهای اسلامی مرز بين "اسلام امريکايی" و "اسلام ناب محمدی" و اسلام پابرهنگان و محرومان، و اسلام مقدس‏نماهای متحجر و سرمايه‏داران خدانشناس و مرفهين بی درد، کاملاً مشخص نشده است"[۹].
آيت الله خمينی
"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صيقل دهندۀ اسلام ناب محمدی، اسلام ائمۀ هدی،اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگانِ تاريخِ تلخ و شرم آورمحروميتها باشد. هنری زيبا و پاک است که کوبندۀ سرمايه‏داری مدرن و کمونيسم خون‏آشام و نابود کنندۀ اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگی، اسلام مرفهين بی درد، و در يک کلمه اسلام امريکايی باشد."
۳-۴- پيام ۳۰/۶/۱۳۶۷:"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صيقل دهندۀ اسلام ناب محمدی، اسلام ائمۀ هدی،اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگانِ تاريخِ تلخ و شرم آورمحروميتها باشد. هنری زيبا و پاک است که کوبندۀ سرمايه‏داری مدرن و کمونيسم خون‏آشام و نابود کنندۀ اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگی، اسلام مرفهين بی درد، و در يک کلمه اسلام امريکايی باشد"[۱۰].
فقط عامل/منافع اقتصادی موجب روايت های مختلف از کتاب و سنت معتبر نمی شود، عوامل سياسی،فرهنگی،اجتماعی، نظامی، جغرافيايی،شهری، روستايی و... هم در فهم دينی پيچ و تاب ايجاد می کند. به همين دليل،اسلام نظاميان بوی نظامی می دهد، اسلام شکنجه گران بوی شکنجه می دهد.اسلام عربی، اسلام ايرانی، اسلام افغانی؛ سه واقعيت انکار ناکردنی اند.
پنجم- نتيجه :تبليغاتی که مراجع تقليد/فقيهان عليه "اسلام ايرانی" به راه انداخته اند ناموجه است. خوانش/روايت/قرائت متون مقدس دينی متأثر از عوامل اقتصادی، سياسی،فرهنگی، نظامی، اجتماعی، جغرافيايی است."واقعيت پلوراليسم" انکارناکردنی است. در جهان واقع، چيزی به نام اسلام وجود خارجی ندارد.جهان واقع پر از "اسلام ها" است. به همان نحو که يهوديت ها،مسيحيت ها،مارکسيسم ها، ليبراليسيم ها و...وجود دارد. تنها راه زدودن تنوع و ايجاد وحدت، سرکوب است. اگر مسلمانی به دقت در اسلام خود تأمل کند، در خواهد يافت که اسلامش شهری است يا دهاتی؟ ايرانی است يا عربی؟ صلح طلب است يا جنگ طلب؟ بنيادگراست يا تجددگرا؟ فقيهانه است يا عارفانه؟
پاورقی ها:
۱- رجوع شود به لينک: http://www.kaleme.com/۱۳۹۰/۰۳/۰۸/klm-۵۹۵۴۷/
۲- عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروين گنابادی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد دوم، صص ۱۱۵۱- ۱۱۵۰.
۳- عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروين گنابادی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد اول، صص ۲۸۸- ۲۸۶.
۴- محمد عابد الجابری، عقل سياسی در اسلام، ترجمه ی عبدالرسول سواری، گام نو، ص ۲۸۴.
۵- محمد عابد الجابری، عقل سياسی در اسلام، ص ۲۸۵.
۶- مرتضی مطهری، بحثی درباره ی مرجعيت و روحانيت، مقاله ی اجتهاد در اسلام، ص ۶۰- ۵۹.
مرتضی مطهری در جای ديگری نيز به نقش شهر و منطقه در فتوای فقيه اشاره کرده و گفته است:
"معرفت رجال حديث شيعه و سنی از يک طرف، و اطلاع بر فتاوی و فقه ساير فرق ساير فرق اسلامی از طرف ديگر، موجب می شد که گاه اتفاق می افتاد حديثی طرح می شد و ابتدأ يک معنا و مفهوم از آن به نظر می رسد ولی بعد معظم له[آيت الله بروجردی] تصريح می کرد که اين شخصی که اين سئوال را از امام کرده اهل فلان شهر يا فلان منطقه بوده و در آنجا مردم تابع فتوای فلان فقيه از فقهای عامه بوده اند و فتوای آن فقيه اين بوده است و چون آن شخص در آن محيط بوده و آن فتوا در آن محيط شايع بوده پس ذهن وی مسبوق به چنان سابقه ای بوده.پس مقصود وی از سئوال اين بوده که سئوال کرده و جواب شنيده.وقتی معظم له،اين جهات را تشريح می کرد و به اصطلاح روحيه ی راوی را تحليل می کرد، می ديديم که معنی و مفهوم سئوال و جواب عوض می شود و شکل ديگر به خود می گيرد"(مرتضی مطهری، بحثی درباره ی مرجعيت و روحانيت، مقاله ی مزايا و خدمات مرحوم آيت الله بروجردی، ص ۲۴۱).
۷- الفضل بن الحسن الطبرسی ، تفسير مجمع البيان ، محمد رازی فراهانی، چاپ اول ۱۳۵۸، جلد ۲۶ ، ص ۶۶.
۸- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
۹- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
۱۰- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
____________
منبع: موسسه بی‏بی‏سی

کارنامه‌ روشنفکری دينی و آينده‌ آن (۳) : دریافتیم مدرنیته را نمی‌توان از متون دینی استخراج کرد

محصولات و ميوه های خرد مهم هستنند. آنکه به اين ميوه ها التزام می ورزد و از آنها بهره برداری می‌کند و کام جان را شيرين می‌کند و گوهر جان را فربهی می‌بخشد او ملتزم به خردورزی‌ست // ورود عنصر خردورزی در معرفت و سنت دينی يک ورود پرتلاطمی‌ست. ما بايد به استقبال اين تلاطم برويم // درس مهمی که روشنفکران دينی به ما داده اند اينست که : ديگر به دنبال استخراج مدرنيته از متون دينی نمی رويم // روشنفکران دينی واقعا متدين هستنند ، يعنی دين برای آنها موضوع تحقيق نيست ، موضوع ايمان است.
خبرنگاران سبز/ اندیشه:
نوشته‌ی زير قسمت سوم از سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش با عنوان "کارنامه‌ روشنفکری دينی و آينده‌ آن" می‌باشد که در تاريخ ۴/۸/۱۳۸۵ در منزل عبدالله نوری در تهران ايراد شده است. تلاش خواهيم کرد که هر هفته دو قسمت از اين سخنرانی ده قسمتی را به صورت متنی و تصويری منتشر کنيم.
(نوشتار سازی و تنظیم: محمد پارسی)
------------------------------------
رفته رفته با جهدهای تئوريکی که صورت گرفت، اين معنا جا افتاد و معين شد که هرچه هم در دل فقه سنتی پيش برويم، مادام که مبانی و مبادی و اصول دست نخورده‌اند، اين اجتهادات گرهی را نخواهند گشود. و بسيار کم دامنه خواهند بود. لذا روی آوردن به اجتهاد در اصول، دست بردن به آن مبادی دست نخورده ای که جرات دست زدن به آنها را کسی نداشت، يکی از تعليمات مسلم و جدی روشنفکری دينی‌ست. و من درباره اين، بعدا در قسمت طراحی برای آينده بيشتر سخن خواهم گفت. اما اينکه چنين تشخيص و چنين توجهی پديد آمده است، اين را بايد به فال نيک گرفت. تشخيص مبارک و ميمونی‌ست و از دل او برکات بسيار بيرون خواهد آمد. معنای ديگر اين امر، عبارتست از سيال کردن کلام دينی.

فقه ما به فرض که سيال بوده، اما در دل يک کلام منجمد اين سياليت صورت می‌گرفته است. اکنون اگر اين پنجره ها به روی علم کلام باز شود، ما خداشناسی خود، پيامبرشناسی خود و غيره را بازتعريف کنيم و در آنها تجديد نظر کنيم، آنگاه آن سياليت، فقه را هم مشروب خواهد کرد. و ما بر می‌گرديم به دوران پری ارتدوکسی در عالم اسلام. وقتی که هنوز چيزی جا نيفتاده بود. منجمد نشده بود. و انديشه ها به طور سيال فوران می کرد و جامعه دينی را شستشو می‌کرد. و همه زير باران معارف گوناگون و مختلف و احيانا متعارض قرار داشتند، و از آن طريق راه خود را به جلو می‌گشودند.

پس از اينکه ما دچار ارتدوکسی شديم و سياليت ما دچار توقف شد، آفتهای فراوان پديد آمد. اينکه از نو بايد آن سياليت از دست رفته را به انديشه دينی بازگرداند، هم از طريق نقد -نقد درونی- و از طريق نقد بيرونی، به گمان من يکی از توجهات نيکويی بوده است که در دل روشنفکری دينی پديد آمده است و بايد آنرا مغتنم شمرد.

عنصر بعدی عنصر خردورزی‌ست. البته در باب خردورزی حرف بسيار می‌توان زد. ابهام فراوان هم در آن هست و به گمان من اين ابهامات را بايد زدود. من از دوستان فاضلی که در اين زمينه قلم می‌زنند تقاضا می‌کنم که هر چه در ابهام زدايی از مفهوم خرد و خردورزی در دل معرفت دينی بکوشند. برای اينکه خرد گفته ‌ميشود و بدرستی معلوم نيست که از آن چه اراده ميشود. من اين را اول عرض بکنم که خردورزی در روشنفکری دينی خوشبختانه سطح بالايی دارد. حداقل ما در زبان و لسان به آن بسيار ملتزميم.

در مقام استدلال هم آن را بکار می‌گيريم . از خرد ورزی آنچه که من درک می‌کنم عبارت است از اولا التزام به استدلال و ثانيا التزام به دستاوردهای خرد نوين. خرد چيزی نيست. خرد يک موجود پرده نشين است . آن که شاهد بازاريست يعنی علم ، يعنی فلسفه ، يعنی زبان ، يعنی اخلاق ، يعنی منطق . اينها نمايندگان خردند. نبايد دنبال يک موجود مبهم ، در سايه پرده نشين رفت به نام خرد. محصولات خرد، ميوه های خرد مهمند . آنکه به اين ميوه ها التزام می ورزد و از آنها بهره برداری می‌کند و کام جان را شيرين می‌کند و گوهر جان را فربهی می‌بخشد او ملتزم به خردورزی‌ست . خرد ورزی  معنای ديگری غير از اين ندارد.

در کارهای کسی مثل اقبال لاهوری ، مثل مرحوم عبده و حتی سيد جمال اسد آبادی به نيکی اين درجه بالای خردورزی ديده می‌شود. من اميدم اينست که درجه خردورزی در روشنفکری دينی تا آنجا بالا برود که اصوليان پيش روشنفکران دينی مثل اخباريان بنمايند و اعتزاليان نزد روشنفکران دينی مثل اشعريان بنمايند. اين درجه از التزام امروز ضروری و واجب است . تکليف ما را با سنت و مدرنيته روشن خواهند کرد. علی ايها الحال ورود عنصر خردورزی در معرفت و سنت دينی يک ورود پرتلاطمی‌ست. بايد آن را استقبال کرد. ما به استقبال اين بحران يا اين تلاطم بايد برويم . تعارض آفرين است. همواره چنين بوده و امروز از هر وقت ديگری بحران زاتر خواهد شد. اما استقبال از آن فريضه است ، نميتوانيم آنرا فرو بنهيم.

مطلب بعدی، که پنجمی باشد اينست که روشنفکران دينی يک خدمت بزرگی به ما کرده‌اند ، درس مهمی به ما دادند و آن که ديگر به دنبال استخراج مدرنيته از متون دينی نمی‌رويم . اين فوق العاده مهم است . يکی از آن چاله هايی بود که کثيری از متفکران مومن و مدرن در ايران و بيرون از ايران در آن فرو غلطيدند. اما رفته رفته با توسل و تمسک به خرد و انصاف از اين دام بيرون جهيدند . اين بيرون جهيدن را بايد بسيار مغتنم دانست. پاره ای از گفتگوهايی که اخيرا با بعضی از دوستان فرهيخته خودمان داشتيم به من نمود و آموخت که علی الظاهر اين نکته آنچنان که بايد مورد تصديق قرار نگرفته، بگذريم از اين که مورد تعبير هم قرار نگرفته است . اين يکی از آن موانع بزرگ در راه روشنفکری دينی است که به حمد الله ما به آن نيکی ما بر آن فائق آمديم و از آن درگذشتيم. قدرش را بايد بدانيم. آن همه وقت، انرژی ، ذهن و خرد که مصروف حل يک مسئله کاذب شد، اکنون ما از آن آسوده‌ايم و به دنبال آن ديگر نمی‌رويم . آن عبارت بود از بيرون آوردن عناصر و مولفه‌های مدرنيته از متون دينی. اعم از اينکه ما معارف و تئوری های علمی جديد ، تئوری های فلسفی و يا نظرات سياسی جديد مثل دموکراسی وغيره را بخواهيم از متون دينی استخراج کنيم .

قصه قصه‌ی ايران هم نبود . قصه روشنفکران ايرانی نبود. پاکستان هم اينچنين بود. در کشورهای عربی هم اين داستان رخ داد. من هنوز در پاره‌ای از سفرها و پاره‌ای از برخوردها با متفکرها و نويسندگان در ممالک ديگر اين معنا را می‌بينم و خدا را شکر ميگذارم که ما از دام جهيده‌ايم و اين مانع را پشت سر نهاده‌ايم. اتين ژيلسون يکی از نويسندگان متکلم مسيحیِ مومنِ معاصر ، کتابی دارد به نام عقل و وحی در قرون وسطی . اين کتاب پر از نکته‌های بديع است . در نکات پايانی کتاب ، وقتی که سير تاريخی جدال عقل و وحی را بيان می‌کند، آنجا می‌گويد وقتی که متفکران و به تعبير او ذهن های تيز و نيرومند مغرب زمين ، به اين نتيجه رسيدند که فلسفه را با دين نمی توان سازگار کرد قرون وسطی به پايان رسيده و قرون جديد از مادر تاريخ متولد شد.

بنده هم می‌خواهم به شما عرض کنم که قرون وسطای روشنفکران دينی به پايان رسيده است. آن عصر استخراج ، به پايان رسيده است. آن رويايی بود که تعبير ناشدنی بود و به حمد الله ما الان از خواب بيدار شده ايم ، اسير رويا ديگر نيستيم و اين کم پيشرفتی نيست. روحانيت ما البته همچنان در آن قرون وسطی‌ست. کسانی هستند که به پيروی از روحانيان، پروسه قرون وسطايی را دنبال می‌کنند اما بيرون جهيدن از آن ظلمت قرون وسطايی را بايد به فال نيک گرفت و يک عيد بزرگ برای روشنفکری دينی دانست.

اما نکته بعدی که باز يکی از مولفه‌های روشنفکری دينی‌ست اين است که روشنفکران دينی واقعا متدينند . يعنی دين برای آنها موضوع تحقيق نيست ، موضوع ايمان است . فرق است بين اينکه شما چيزی را به منزله متعلق تحقيق و مطالعه برگزينيد. بنده ميشناسم مسلمانها و غيرمسلمانهايی را که اسلام برای آنها برای اسلام شناسی‌ست . اعم از اسلام شناسی فردی يا اسلام شناسی دانشگاهی برای تدريس به ديگران.

کارنامه روشن‌فکری دینی (۲): پایگاه نقادی روشنفکری دینی، پایگاه مدرنیته است

ما که امروز سخن حافظ را اين همه دلنشين می يابيم، يکی از علل يا دلائل آن همين جنبه نقادی اوست // روشنفکری دينی، نقد سنت می کند، نقد قدرت دينی می کند، نقد اخلاق و انديشه و معرفت دينی می کند // پايگاه نقادی روشنفکری دينی، پايگاه مدرنيته است // روشنفکران دينی درد دين دارند، درس دين می‌دهند، اما سقف معيشت را بر ستون شريعت نمی‌زنند. // آنچه که روحانيت موجود را - نه روحانيت ايده آل - روحانيت موجود را تعريف می‌کند و مرزبندی می‌کند با ديگران، اين است که از طريق دين ارتزاق می‌کنند. // آنچه که روشنفکری دينی به ما آموخته است، اين است که از اجتهاد در فروع بايد درگذشت. نه اينکه آنرا بايد رها کرد، بلکه بايد از او فراتر رفت. به اجتهاد در اصول بايد پرداخت. اجتهاد در اصول يعنی فراتر رفتن ازفقه. فراتر رفتن از حقوق. وارد عرصه کلام شدن، وارد عرصه فلسفه شدن، وارد عرصه اخلاق شدن، وارد عرصه معرفت شناسی شدن. کارها را در آنجا سامان دادن، گره ها را گشودن، و از آن طريق، وارد عرصه فقه شدن.
خبرنگاران سبز/ اندیشه/ دکتر عبدالکریم سروش:
نوشته‌ی زير قسمت دوم از سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش با عنوان "کارنامه‌ روشنفکری دينی و آينده‌ آن" می‌باشد که در تاريخ ۴/۸/۱۳۸۵ در منزل عبدالله نوری در تهران ايراد شده است. تلاش خواهيم کرد که هر هفته دو قسمت از اين سخنرانی ده قسمتی را به صورت متنی و تصويری منتشر کنيم.
(نوشتارسازی و تنظیم: محمد پارسی)
پیوند قسمت اول
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حافظ، هرچه بود و هرچه گفت، يک نقاد جدی زمانه خود و جامعه زمان خود بود. آن هم جامعه دينی تصوف زده آن زمان. با تمام قدرت بيانی ای که داشت، باتمام قدرت فکری ای که داشت، قدرت هنری ای که داشت، به جنگ با آن مفاسد رفت. به نقد آفات جامعه دينی و صوفی زده زمانه خود نشست. و اين، کم کاری نبود. حتی بزرگی مانند مولوی هرگز به پای حافظ نمی رسد. او يک عارف بود. صوفيان را هم نقد می‌کرد. تصوف خانقاهی را هم نمی‌پسنديد. مع الوصف، مطلقا از حيث نقادی، در مقام کلام، او حرارت و حلاوت و تيزی و برندگی کلام حافظ را ندارد.

ما که امروز سخن حافظ را اينهمه دلنشين می‌يابيم، يکی از علل يا دلائل آن همين جنبه نقادی اوست. علاوه بر هنرمندی‌های ديگر. علاوه بر مضامين بلند و بکر ديگر که در کلام او هست. آنچه که او را به زمانه ما نزديک می کند، آنچه که او را برای ما امروز هم خواندنی می کند، عبارتست از اين عنصر نيرومند نقد، که در کلام او و در شعر او بوضوح ديده می‌شود. بنابراين برای روشنفکری، عنصر نقادی، مولفه نقادی، يک مولفه حياتی‌ست. و اگر اين عنصر نقد را برداريم، روشنفکران همانند ساير دانشمندان خواهند بود. که می توانند کاشف حقيقت باشند، می توانند مقــرِّب حقيقت باشند. اما نقد کردن و جامعه را از طريق نقد آگاهی بخشيدن، امر ديگری‌ست که وقتی به کشف حقيقت افزوده می‌شود، آنگاه مولفه‌ ای از مولفه‌های روشنفکری را می‌سازد.

مهم اين است که اين نقد از کدام پايگاه صورت می‌گيرد. ما نقد بی‌پايگاه نداريم. نقدی که در خلا آويزان باشد نداريم. روشنفکری دينی، نقد سنت می‌کند، نقد قدرت دينی می‌کند، نقد اخلاق و انديشه و معرفت دينی می‌کند. اما اينها را از کدام پايگاه می‌کند؟ نقد، جريانی نيست که ما امروزه کشف کرده باشيم. يا در دوران حاضر به او عمل کنيم. عالمان گذشته ما، متفکران هم اهل نقد بودند. -از حافظ نام بردم- اما پايگاه نقادی روشنفکری دينی، پايگاه مدرنيته است.

اکتشافاتی که در دوران مدرن اتفاق افتاده است، چشم بشر که به حقايق تازه ای باز شده است، علم جديد، فلسفه جديد، سياست شناسی جديد، معرفت دينی جديد، همه اينها به روشنفکر دينی پايگاه می‌دهد. زمينه می‌دهد. سکــّو می‌بخشد برای اينکه در سنت نظر کند. در قدرت دينی نظر کند. و آنها را از اين پايگاه به نقد بکشد. از اينجاست که روشنفکری دينی راه خود را جدا می‌کند از نقادان سنتی. که از پايگاه سنت در سنت نظر می‌کنند. در آنجا هم نقادی صورت می‌گيرد، نقادی‌های بی جان. نقادی‌هايی که بار ما را امروز بار نمی‌کند. نقادی‌هايی که گره‌های امروزين ما را نمی‌گشايد. لذا گرچه که عنصر نقد حاضر است، اما پايگاه نقد اهميت بيشتری دارد. واين پايگاه ست که تمايز ويژه به روشنفکری دينی می‌بخشد.

نکته دومی که مايلم بر او تاکيد بکنم، اين است که بدون استثناء، بلااستثناء، روشنفکران دينی سقف معيشتشان را بر ستون شريعت نزده اند. من اين را يک افتخار بزرگ برای رو شنفکران دينی می دانم. درد دين دارند، درس دين می دهند، اما سقف معيشت را بر ستون شريعت نمی‌زنند. روحانيان بپسندند يا نپسندند، قصه اين است که عنصری روحانی محسوب می‌شود که از طريق دين و ديانت و دين ورزی، ارتزاق می‌کند. اين چيزی‌ست که بر من خرده بسيار گرفته‌اند و طعن فراوان زده‌اند، و هزينه فراوان به عهده و به گردن من نهاده‌اند. اما حقيقتی ست که نمی توان آنرا مخفی کرد. روحانيت، نه به تقوی تعريف می‌شود، نه به علم. برای اينکه در ميان روحانيان افراد کم علم بسيارند، افراد کم تقوا هم بسيارند. آنچه که روحانيت موجود را - نه روحانيت ايده آل - روحانيت موجود را تعريف می‌کند و مرزبندی می‌کند با ديگران، اين است که از طريق دين ارتزاق می‌کنند. اين کار نيک باشد يا بد، امری‌ست که مطلقا در روشنفکری دينی ديده نمی‌شود. و اين تمايز، فوق العاده مهم است. به لحاظ اقتصادی و به لحاظ معرفتی و ديانتی.

سخنشان به همين سبب برّاتر است. گيراتر است. و به همين سبب در مقام نقد تيزترند و دليرترند. کسيکه وابستگی های معيشتی داشته باشد، نمی تواند با وجود آن غل و زنجيرها، نقد کافی بکند و در مقام مخالفت تا نهايت پيش برود. همچنان در بند می‌ماند. درحالی که اين آزادگی ها و وارستگی‌هاست که روشنفکران دينی را اين قدر در مقام نقادی، چه نقد معرفتی و دينی، و چه نقد قدرتی و حکومتی، آزاده و دلير کرده است. از گذشتگان، يعنی از کسانيکه ما نامشان را به نيکی می‌شناسيم در کشور خودمان، -و من اينجا بالاخص دو نام را می‌آورم- مرحوم مهندس بازرگان، و مرحوم دکتر علی شريعتی. و پيروان آنها، کسانی که پا در راه آنها نهاده‌اند، اين وجه تميز به نيکی قابل مشاهده است.

من اميدوارم که هرگز روشنفکران دينی وسوسه معيشت نشوند. خدای نکرده در تنگنای معيشت قرار نگيرند. و اين هنر فخرآميز را از دست ندهند. و اين رهايی و آزادگی را در نبازند که به همه چيز می‌ارزد. و اهميت فوق العاده دارد. اصلا در نظر من، شايد اگر بتوانيم گوهر شناسی و گوهر يابی بکنيم، -گرچه که من با اين گوهر انديشی ها و گوهر نمايی ها چندان سر آشتی ندارم. در بيشتر موارد، اين گوهرنمايی‌ها جز خزف پروری چيزی نبوده است- اما اگر بخواهيم يکی از مولفه های گوهری روشنفکری دينی را بر او انگشت بگذاريم، همين عنصری ست که عرض کردم. گفت: نازمت ای شهريار دين که نهادی/ سقف معيشت نه بر ستون شريعت.
نکته سوم اينکه روشنفکری دينی، آنچه را که به ما آموخته است، اين است که از اجتهاد در فروع بايد درگذشت. نه اينکه آنرا بايد رها کرد، بلکه بايد از او فراتر رفت. به اجتهاد در اصول بايد پرداخت. اين کلمه "اجتهاد" که نزد ما اينهمه مقدس است، -و روحانيت ما آن را انحصارا در اختيار گرفته است- و مجتهد که اينهمه لقب محترمی‌ست، که به کسی داده می‌شود، و الحق هم لقب احترام آميز و احترام انگيزی‌ست، متاسفانه در اجتهاد در فروع خلاصه شده است. درحاليکه اجتهاد بسی فراتر از آن می‌رود و بايد برود.

اين نکته گمان می‌کنم برای ما اکنون خصوصا در اثر کوششهايی که مرحوم اقبال لاهوری انجام داد و ديگران دنبال او را گرفتند، جزو بديهيات شده است، که اجتهاد در فروع بدون اجتهاد در اصول، بار ما را بار نمی‌کند. و بار ما را به منزل نمی‌رساند. اجتهاد در اصول يعنی فراتر رفتن ازفقه. فراتر رفتن از حقوق. وارد عرصه کلام شدن، وارد عرصه فلسفه شدن، وارد عرصه اخلاق شدن، وارد عرصه معرفت شناسی شدن. کارها را در آنجا سامان دادن، گره ها را گشودن، و از آن طريق، وارد عرصه فقه شدن.

روحانيت ما تا همين دوران اخير، تصورش اين بود که تنها مشکل جوامع مسلمان عبارت است از مشکلات حقوقی. و همين که ما دست به اجتهادهای تازه ببريم، اين گره ها گشوده خواهد شد. و مردم مسلمان ابواب مدرنيته را به روی خود خواهند گشود. ولی اين اجتهادات فرعی فقهی به قدری کوچک و کم برد بودند که به سرعت نقصان آنها آشکار شد.

از همان ابتدای انقلاب، ندای فقه پويا در داده شد. فقه پويا گرچه مضمون معرفتی دقيقی را در دل خود نداشت، اما فريادی بود از سر درد. برای بيان اينکه چيزی بيش از فقه ايستا و بيش از اجتهاد مصطلح فقهی لازم داريم، تا اينکه گره های معيشتی و معرفتی نوين و معاصر را بگشائيم.


ادامه دارد ...

کارنامه روشن‌فکری دینی و آینده آن (قسمت اول) - روشن‌فکری دینی مفهومی تناقض‌دار نیست

اسمها را برای اشاره به موجوداتی می سازند. و نام روشنفکری دينی نامی ست که بی مسمی نيست. بلکه مسمای فربهی دارد. و همين، برای موجه شمردن اين نام و اين تسميه کافی ست. بگذريم از کسانيکه معتقدند در اين تسميه، نوعی دروغ تاريخی نهفته است. يا نوعی تناقض منطقی نهفته است - که هيچکدام اينها نيست - اما بايد گفت که آن دروغ اکنون راست شده است. آن تناقض اکنون مرتفع شده است. و يک حقيقتی سربرآورده است و قد علم کرده است و آن تناقض ها را در خود حل و هضم کرده است. واقعيتی ست که به دليل آثاری که دارد، نمی توان از حقيقت آن چشم پوشيد. و يا آنرا انکار کرد.
اختصاصی خبرنگاران سبز/ اندیشه: 
نوشته‌ی زير قسمت اول از سخنرانی دکتر عبدالکريم سروش با عنوان "کارنامه‌ی روشنفکری دينی و آينده‌ی آن" می باشد که در تاريخ  ۱۳۸۵/۸/۴ در منزل عبدالله نوری در تهران ايراد شده است. تلاش خواهيم کرد که هر هفته دو قسمت از اين سخنرانی ده قسمتی را به صورت متنی و تصويری منتشر کنيم.
(نوشتارسازی و تنظیم: محمد پارسی)

 کارنامه‌ی روشنفکری دينی و آينده‌ی آن -  قسمت اول

بسم الله الرّحمن الرّحيم
ولاحول ولاقـوّة الا بالله العلیّ العظيم

خدمت دوستان گرامی، برادران ايمانی، درود و سلام عرض می کنم. و همچنين مدت بلندی از درآمدن عيد سعيد فطر نگذشته است. لذا همچنان خجسته باش گفتن مناسبت دارد. به آن مناسبت هم خدمت شما تبريک عرض می کنم.

آوازه اين مجلس و گردآمدن دوستان گرامی، و نيروهای کيفی و اهل فضل و فن، از ديرباز به گوش من رسيده بود. اما امشب، آرزوی من برآورده شد، و در اين شب بارانی و نورانی، ما به محضر شما شتافته‌ايم. از طرفی باران رحمت پروردگار فرو می ريزد، و از طرفی هم جانهای شسته و ذهنهای فرهيخته ای که در اين مجلس است، مرا به شوق بيشتر می‌آورد.

آنچه را که امشب در محضر شما عرض خواهم کرد، مروری ست بر کارنامه روشنفکری دينی در ايران، و توضيحات و پيشنهادهايی برای آينده اين حرکت.

اميدوارم که از عنوان و موضوع بحث ملول نباشيد. می دانم که در اين زمينه سخن بسيار رفته است. نفياً و اثباتاً. نقضاً و ابراماً. اما به جهت اينکه ما با چنين پديده مهم و مبارکی در کشورمان همراه و هم عنانيم و نيز به جهت اينکه بانگ های مخالف از اين سو و آن سو برخاسته است. و نيز به جهت نقش آفرينی اين جنبش مبارک، واجب می نمايد که درباره آن باز هم سخن برود. و علی الخصوص، کارهای ناکرده و نياورده روشن شود تا طرحی برای آينده نيز به دست بيايد.

اولين سخن من در باب روشنفکری دينی اين است که چنين چيزی تحقق و موجوديت دارد. و با هيچ حيله ای و شيوه ای نمی توان وجود چنين موجودی را انکار کرد. يا آن را زدود و از ميان برداشت.

مخالفان روشنفکری دينی علی العموم دو طبقه اند: يکی طايفه روحانيان سنتی، که از هيچگونه روشنفکری خشنود نيستند، علی الخصوص روشنفکری دينی، که آنرا يا بدعتی و انحرافی در دين می شمارند و يا رقيبی برای روحانيت می دانند. طايفه دوم روشنفکران غير دينی اند که با دين سر آشتی و سر مهر و سر سازگاری ندارند. و روشنفکری دينی را با استدلالات مجعول و بی اساس، از جامعه می خواهند بيرون برانند. و اذهان را نسبت به حقيقت آن و ماهيت و اصالت آن مشوش کنند. اين دو طايفه ادله خود را دارند. يا به عللی مخالفت با روشنفکری دينی می ورزند. من در مقام پاسخ گفتن به آن ادله يا علل نيستم و گمان می کنم که دوستان فاضل ما حاجت به طرح آن انديشه ها و طرد آنها نداشته باشند.

بهتر است ما به جوانب ايجابی امر، عطف نظر کنيم. و در ماهيت روشنفکری، در نقشی که آفريده و می آفريند و تاثيری که در جامعه ما داشته و دارد سخن بگوييم. و چنانکه گفتم برای آينده آن هم طرح هايی را مطرح کنيم.

اسمها را برای اشاره به موجوداتی می سازند. و نام روشنفکری دينی نامی ست که بی مسمی نيست. بلکه مسمای فربهی دارد. و همين، برای موجه شمردن اين نام و اين تسميه کافی ست. بگذريم از کسانيکه معتقدند در اين تسميه، نوعی دروغ تاريخی نهفته است. يا نوعی تناقض منطقی نهفته است - که هيچکدام اينها نيست - اما بايد گفت که آن دروغ اکنون راست شده است. آن تناقض اکنون مرتفع شده است. و يک حقيقتی سربرآورده است و قد علم کرده است و آن تناقض ها را در خود حل و هضم کرده است. واقعيتی ست که به دليل آثاری که دارد، نمی توان از حقيقت آن چشم پوشيد. و يا آنرا انکار کرد.

من بطور فهرست وار، پاره ای از اموری که به دست روشنفکری دينی در اين کشور و در اين جامعه صورت و صفت انجام پذيرفته است را ذکر می کنم. شما را هم به داوری می طلبم. تا ببينيد و بگوييد چنين هست يا نيست. و آنگاه از شما می خواهم که اين حرکت را و اين جنبش را جدی بگيريد و هرگز به سخنان، يا شبهه ها و يا حيله های راهزنان گوش نسپاريد. و در مقابل مخالفت مخالفان و طعن طاعنان کمر خم نکنيد. و دنباله اين حرکت مبارک و نقش آفرين را بگيريد.

سست شدن قدمهای ما، و به ترديد افتادن ما، و عوض کردن تحليل مان آفت بزرگی برای اين جنبش خواهد بود. و فاجعه بزرگتری به بار خواهد آورد. چيزی که آغاز شده، ريشه گرفته، و قوام و استواری يافته است را نمی توان به بهانه های واهی فرونهاد. و با چند شبهه يا اشکال مغرضانه يا غيرمغرضانه آنرا فرو نهاد.

در حوزه روشنفکری دينی چه اتفاقاتی افتاده است و ما از کجا، به کجا عبور کرده ايم؟! و بزرگانی که در اين فضا و در اين زمينه کار کرده اند، دست ما را گرفته اند و از کجا به کجا آورده اند؟ و اين کارنامه بلند و پرحاصل، چه اقلامی و موادی در خود دارد. روشنفکری اعم از اينکه ديندارانه باشد، يا غيرديندارانه، يک حرکت نقدی ست. و بنده حتی در نوشته های پيشين خود که از حافظ هم به منزله روشنفکر زمانه خود ياد کرده بودم، و مورد پاره ای سوالات قرار گرفتم، همين پاسخ را می دادم که روشنفکری عناصر مختلف دارد. شايد همه آن عناصر در حافظ جمع نباشد. و شايد يک تحليل نابهنگام باشد که مفهوم روشنفکری را به ۶۰۰ سال پيش منتقل کنيم. اما يک عنصر در کار حافظ هست، که در کار کمتر اديبی يا شاعری در تاريخ گذشته ما وجود دارد، که او را شايسته اين لقب می کند و آن عبارتست از عنصر نقادی.

حافظ، هرچه بود و هرچه گفت، يک نقاد جدی زمانه خود و جامعه زمان خود بود. آن هم جامعه دينی تصوف زده آن زمان. با تمام قدرت بيانی ای که داشت، باتمام قدرت فکری ای که داشت، قدرت هنری ای که داشت، به جنگ با آن مفاسد رفت.

ادامه دارد ...

سروش: رهبر ج.ا. برای محافظت از جایگاه خود با علوم انسانی مخالفت می‌کند

حکومت دينی، سياست شرعی و علم نقلی می‌خواهد. و اين مهم با علم سکولار بر نمی‌آيد. راز اينکه رهبر جمهوری اسلامی سردمدار و پرچمدار بومی کردن يعنی نقلی کردن علوم انسانی شده است همين است. اين علوم آشکارا به جايگاه او حمله می‌برند واز اينروست که دايره‌ی دشمنان ولايت فقيه در چشم او توسعه يافته است و از عاميان وعالمان و مومنان و کافران گذشته، خود علم را هم در کام کشيده است.
خبرنگاران سبز/ اندیشه:
يکم. سوءظن حاکمان کنونی ايران به علوم انسانی يک دليل بيشتر ندارد و آن اينکه اين علوم سکولارند. آنان توقع دارند که علوم انسانی در مقام تحليل و تبيين احوال فرد و اجتماع انسانی، مفاهيمی چون اراده خدا و روح، و نيز آموزه‌های درون دينی را به کار گيرند و چون چنين نمی‌کنند مورد بی مهری حاکمان و عالمان دين قرار می گيرند.

امروزه علماء اقتصاد فی المثل، برای توضيح کمی و فزونی نرخ ارزاق، به اراده باری توسل نمی‌جويند اما متکلمان پيشين رسما در کتاب‌های کلامی از " اسعار" (نرخ‌ها) ياد می‌کردند و آنها را در زمره مسائل کلامی در می‌آوردند. همچنين مورخان سکولار در تحليل ظهور انبياء، هيچگاه پای اراده الهی را به ميان نمی‌آورند، و بدون اينکه در نفی و اثبات دخالت خدا سخنی بگويند، رويه زمينی، مادی، تاريخی و علمی (و سکولار) آن حادثه را باز می‌کاوند. بديهی است که با اين کار ذائقه‌ی دينداران را شيرين نمی‌کنند.

آيت الله خمينی اصرار داشت که انقلاب اسلامی سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت" کار خدا" بود و اين درست همان چيزی است که يک جامعه شناس مدرن آنرا در نمی‌يابد و برنمی‌تابد. يکی از جامعه شناسان و استادان بنام دانشگاه تهران برای من می‌گفت که در لندن خطابه علمی مبسوطی در باب عوامل دخيل در بسيج نيروهای مردمی در انقلاب ايراد کرده و همه فنون و رموز را به کار گرفته تا کيفيت وقوع آن قيام بزرگ را تبيين کند. پس از پايان خطابه، روحانی جوانی برخاسته و به او گفته است، با همه اينها، انقلاب ما يک "انقلاب الهی" بود، يعنی نهنگی بود که در تور خرد تحليل جامعه شناسان نمی‌افتد.

فيلسوفان متافيزيسين شايد بتوانند مقوله اراده الهی را سامانی فلسفی دهند و در کنار تبيين علمی از انقلاب، تبيينی متافيزيکی هم بنشانند، اما اين مقدار، خاطر حاکمان و عالمان دين را ابدا راضی نمی‌کند. آنان بسی بيش از اين می‌خواهند، آنان به علم انسانی عقلی و تجربی بدگمان‌اند، و خواهان بناکردن علوم انسانی نقلی‌اند. يعنی علومی که از دل متون مقدس استخراج شوند و احوال فرد و جامعه را برای هميشه و بنحو صادق بازگويند.

آيت الله جوادی آملی ديری است که درين وادی گام می‌زند. و به بانگ بلند می‌گويد اگر ما از يک حديث "لا تنقض اليقين بالشک" ( يقين خود را با شک مشکن) توانسته‌ايم باب عظيمی بنام استصحاب را در اصول فقه باز کنيم و آن همه دقايق و ظرائف فقهی و اصولی از آن بيرون آوريم، چرا نتوانيم از يک حديث در باب زراعت، علم کشاورزی را بيرون آوريم و يا از آيات مربوط به کشتی نوح، علم کشتی سازی را، و يا از احاديث ديگر ، علوم تربيتی را و قس عليهذا.

کرسی‌های نظريه پردازی _ که از بدايع ابداعات جمهوری اسلامی‌اند_ منظور و مقصدی غير از اين نداشتند و ندارند و می‌خواهند با همين شيوه ها علم‌های نو بسازند و نظريه بپردازند تا چشم دشمنان را کور و دل دوستان را مسرور سازند!

حتی اگر کار به همين جا ختم می‌شد باز قابل تحمل بود: که قومی بنشينند و علوم انسانی نقلی بنا کنند و قوم ديگر علوم انسانی تجربی و عقلی. اما گويا عطش حاکمان بدين مقدار هم فرو نمی‌نشيند. آنان خواستار طرد قاطع علوم انسانی عقلی وتاسيس علوم انسانی نقلی‌اند وهمين علوم انسانی نقلی است که نام علوم انسانی اسلامی و بومی را به خود گرفته است.

دوم. نقلی کردن علوم انسانی، آخرين سنگر مقاومت در برابر سکولاريزاسيون است. فلسفه يونانی از زمانی که وارد سرزمينهای اسلامی شد، سکولار(غير دينی) بود وغير دينی ماند. نه مبانی‌اش(مانند اصل عليت و ...) برگرفته از دين بود نه مسائلش، نه فروعش و نه اصولش. و سرّ سرّ مخالفت فقيهان و عارفان با فلسفه، همين بود که آنرا مهمانی بيگانه و ناخوانده می‌يافتند، و هرچندگاه با آن به ستيز برمی‌خاستند . (حساب علم کلام البته از فلسفه جدا است). معتزله هم که علم اخلاق مستقل از دين (سکولار) بنا کردند هرگز مقبول عامه مسلمين نيفتادند. تعبير "فلسفه اسلامی" را فيلسوفان مسلمان نساختند و بکار نبردند. اين ترکيب دست پخت مستشرقانی بود که برای طبقه‌بندی دستاوردهای شرقيان، جعبه‌هايی ارزان و آسان می‌خواستند.

علوم طبيعی – تجربی هم از ابتدای تولدشان سکولار بودند و سکولار ماندند. علماء دين اگر گاه هوس "اسلامی" کردن فلسفه را در سر می‌پروراندند، در مورد علوم طبيعی هيچگاه بدين وسوسه نيفتادند. کسی از نجوم اسلامی يا فيزيک بومی يا زمين شناسی نقلی دم نزد و به دفاع از آنها برنخاست. لکن علوم انسانی از اين بخت برخوردار نبودند. عالمان دين همواره می‌پنداشتند که اين علوم پا در کفش آنان کرده‌اند و دور را از دست آنان گرفته‌اند و رقيب ايشان شده‌اند. بخصوص مارکسيسم " کافر" که جوانان را در کشور شکار می‌کرد و بر بدگمانی عالمان دين می‌افزود.

بر اثر اين رقابت‌ها، دشمنی‌ها و بدگمانی‌ها بود که در انقلاب فرهنگی سالهای پنجاه و هشت ‑ پنجاه و نه، غريوهای استغنا برخاست که: ما که "فلسفه اسلامی" داريم به علوم انسانی غربی حاجت نداريم. هنوز صدای آيت‌الله جوادی آملی در گوش من است که در ستاد انقلاب فرهنگی می‌گفت هر چه علوم انسانی می‌گويند بالقوه القريبه من الفعل در فلسفه اسلامی هست. و دليلش هم يکی اين بود که بوعلی گفته است مرد و زن دو صنف‌اند از يک نوع، نه دو نوع (!) و دليل ديگرش هم اين بود که رابطه نماز استسقا با باران را فلسفه می‌تواند توضيح دهد نه علوم انسانی .

اين غريوها و داعيه‌ها عاقبت به آنجا انجاميد که چند جلد کتاب در "روانشناسی اسلامی" و "جامعه شناسی اسلامی" و... در قم نوشته شد و چون چاه معرفتشان خشکيد، ديگر از اين مقوله دم نزدند و کار را به کاردانان سپردند. انصاف بايد داد که ستاد انقلاب فرهنگی هم در فرونشاندن آن شعله‌های دانش‌سوز و آن ياوه‌های دانش‌ستيز نقش عظيمی داشت. اکنون که علوم انسانی را دوباره به صحنه آورده‌اند و از هر کرانه تير طعن بر آنها می‌بارد، لاجرم علتی تازه در کار است:

اگر علوم انسانی سکولار (غير دينی) باشد، علم سياست هم سکولار خواهد شد و از سکولار شدن علم سياست تا سکولار شدن خود سياست نيم ذراع بيش راه نيست. برخاستن اين غوغاها و غريوها ناگهان پس از زندانی کردن و محاکمه‌ی فرمايشی و فرسايشی سعيد حجاريان گواهی گويا بر اين تحليل است.

حکومت دينی، سياست شرعی و علم نقلی می‌خواهد. و اين مهم با علم سکولار بر نمی‌آيد. راز اينکه رهبر جمهوری اسلامی سردمدار و پرچمدار بومی کردن يعنی نقلی کردن علوم انسانی شده است همين است. اين علوم آشکارا به جايگاه او حمله می‌برند واز اينروست که دايره‌ی دشمنان ولايت فقيه در چشم او توسعه يافته است و از عاميان وعالمان و مومنان و کافران گذشته، خود علم را هم در کام کشيده است.

سوم. در تدوين و تاسيس علم انسانی نقلی (روانشناسی نقلی، اقتصاد نقلی، تاريخ نقلی ... يعنی برگرفته از متون دينی) با عالمان دين نزاع نبايد کرد. و به نحو پيشينی از امتناع آن سخن نبايد گفت. بگذار آنها هم قرعه تجربت به نام علم انسانی بيفکنند و بخت خود را بيازمايند. تيزبينان شايد در اين آزمون حاصلی و فايدتی نبينند و آن را سقف زدن بر تفکر و در قفس نهادن مرغ خرد بشمارند، اما چه فايده از اين بيشتر که توانايی اين طايفه در ترازوی تحقيق توزين شود و حديث فضل و آدابشان به گوش ها برسد و

به بانگ چنگ بگويند آن حکايت‌ها / که از نهفتن آن ديگ سينه می‌زد جوش

تا همگان در حقشان داوری کنند و نمره از دست خلايق بگيرند. من اين را از سر نيکخواهی می‌گويم و ذره‌ای قصد تخفيف ندارم.

اما توصيه من به عالمان علم پرور اين است که اولا اين کار را به دست خردمندان و کاردانان بسپارند و غوغائيان و سودائيان را در جمع خود راه ندهند و از ابرهای خشک انتظار باران نبرند. ناپختگان و خامانی چون فلانی و فلانی ...( در شواری انقلاب فرهنگی و ...) که حقا و انصافا جز نقش باطل زدن و مشق بطالت کردن و درس جهالت دادن، هنری ندارند اندک اعتبار آن طرح و برنامه را هم زايل خواهند کرد.

ثانيا، علم دوستان علم پرور، با دامن در کشيدن از سياست، چندی به جد، فلسفه و تاريخ علم را در مطالعه گيرند و از کيفيت تکوين و تولد علوم، نيک با خبر شوند. و زايمان دردناک دانش را از مادر تجربه، شهود، رياضيات، نقد، تفکر، بخت و اقبال مشاهده کنند تا شتاب زده و نا آزموده در اين دريای پرتلاطم جهش نکنند و بی گدار به آب نزنند و مويز را قبل از غوره نخواهند. بل فروتنانه و قدرشناسانه دستآوردهای ديگران را به ديده تامل بنگرند و مقراض به احتياط بزنند مبادا شاهبال خرد را ببرند.

ثالثا، از ميدان مسابقه نگريزند و درعين آزاد نهادن علوم وعالمان ديگر، علوم نقلی خويش را عرضه کنند. از ابتدا بنا را بر حذف و طرد ديگر عالمان نهادن و ميدان مسابقه را از رقيب خالی کردن و خود را برنده مسابقه اعلام نمودن، شرط معرفت و مروت نيست و نام نيک بر جای نخواهد نهاد. دانشگاه‌ها و حوزه‌های کشور زيان نمی‌کنند اگر رقابت اين دو گونه علم انسانی: عقلی و تجربی / نقلی و بومی را ببينند و بيازمايند. وحدت حوزه و دانشگاه که سالهاست از آن سخن می‌رود و به قصه‌ی بلند بی‌حاصلی بدل شده است، به گمان من راهی غير از اين ندارد که اين دو نهاد با حريت و جديت به نقد يکديگر بپردازند و در اين نقادی از يکديگر بياموزند و يکديگر را بپالايند آنگاه آنکه از نقد شدن می‌گريزد برگه‌ی عجز و مرگ خود را امضا می‌کند.

چهارم. سالها تدريس و تحقيق در فلسفه علوم انسانی و تجربی و آشنايی با راز و ناز اين فنون، و موضوع و مناهج و مبانی آنها به من می‌گويد که عزم بر بنا نهادن "علوم انسانی ديگر" آن هم بر پايه متن مقدس، بی باکی بی نهايت لازم دارد. لذا در اينجا می‌خواهم تنها يک نکته فنی و تحقيقی را با بانيان علوم بومی در ميان بگذارم:

چنانکه در "قبض و بسط تئوريک شريعت" به تفصيل آورده‌ام، معرفت دينی (يعنی فهم جمعی ما از متون دينی) مستقل و مستغنی از معارف بشری نيست. بنابراين حتی استخراج "مبانی علوم انسانی از قرآن کريم"، ( چنانکه رهبر کشور می خواهد) فقط با مدد علوم انسانی ميسر است. اين دور منطقی را تنها با قبول تقدم علوم انسانی بر علوم دينی می‌توان از ميان برداشت. فی المثل تحقيق در تاريخ اعراب و زبان و فرهنگشان (که شرط درک درست آموزه های دينی است) جز از طريق آنتروپولوژی و جامعه شناسی تاريخی که مستقل از دين است، ممکن نخواهد شد.

توجه به اين دقيقه، نشان می‌دهد که دستاوردهای علوم انسانی سکولار به هيچ روی بيهوده و نا کار آمد نيستند و در گشودن قفل معرفت دينی، چون کليدی زرين و اجتناب ناپذير به کار می‌آيند.

ابن خلدون که پيشرو و موسس علم تاريخ سکولار بود و بنای فهم تاريخ را نه بر فهم اراده الهی و نه بر معجزات نادر و نامتيقن، بل بر تعامل و تقابل نيروهای جمعی نهاد، نيک می‌دانست که حتی برای فهم دين هم حاجت به درکی غير دينی از تاريخ داريم.

حوزه‌های علميه، اگر بخواهند علم انسانی بومی بنا کنند، پيشنهاد من اين است که از علم تاريخ بيآغازند يعنی بکوشند يک "علم تاريخ بومی شده" پديد آورند و روش و بينش خود را ( در باب انسان و جهان و ...) در اين علم بيازمايند و به ديگران عرضه کنند. از ابتدا سراغ علوم تجربی چون جامعه شناسی و اقتصاد رفتن کار را بر آنان دشوارتر خواهد کرد. آنگاه خواهند ديد که فلسفه بوعلی يا روايات کافی يا عرفان ابن عربی، چه قدر آنان را در فهم تاريخ ياری خواهد کرد و از "مبانی ماترياليستی" ديگران بی نياز خواهد نمود. شنای در اين دريا ، مقدمه شناگری در درياهای ديگر خواهد بود:

زين روش بر اوج انور می روی
ای برادر، گر بر آذر می روی

عبدالکريم سروش
مهر ماه ۱۳۸۹

دموکراسی، تنها بدست آوری قدرت نیست

گزينه جنگ جامعه چند پاره ايران را آن‌قدر تجزيه عملی و نظری خواهد کرد که حتی يک حکومت فدارال هم ديگر نتواند موجوديت سياسی جغرافيايی ايران فعلی را حفظ کند و از سوی ديگر تز دموکراسی وارداتی آنقدر در فيلد های مختلف شکست خورده است که نشود بر روی آن حسابی غير از شکست باز کرد.
خبرنگاران سبز/ نقد و نظر/ مرتضی ارشاد:

 دموکراسی در معنای حاکميت مردم بر مردم يا اصل تعيين سرنوشت خويش به دست خويش يکی از ارزش های جوامع مدرن است که در راستای برابری و عدالت اجتماعی در بين مکاتب سياسی ارجحيت خاصی برای خويش پيدا کرده است. با وجود تمام ضعف‌هايی که دموکراسی در معنای عام کلمه دارد ليکن بدليل آنکه اين شيوه حکرانی حاصل يک اجماع مطلق اجتماعی‌ست، بهترين پشتوانه را برای به کاربری در جامعه مقدور می‌سازد.

ايجاد دموکراسی به معنای ادامه دموکراسی نيست. الگوی دموکراتی که در يک جامعه به وجود آمده است در يک معنای حفاظتی خود متضمن ادامه بقای خود نمی باشد. مصاديقی از جوامع که به شيوه عمومی دموکراسی رسيده اند اما بعد از گذشت مدت زمانی دوباره به شيوه توتاليتر سرنگون و يا تعويض گشته اند در قرن اخير به هيچ وجه کم نبوده است.

ايران جزء آن دسته کشورهايی ايست که در اين دسته بدی قرار می گيرد چنان که حداقل بصورت درونی دو بار در دوران مصدق و اصلاحات خاتمی بصورت ظاهری با پسوند دموکراسی قدرت منتقل شده است ليکن هر دو بار؛ با يک تغيير همه جانبه يک حکومت خودکامه زمام کار را در دست گرفته است.

با توجه به عواقبی که عبور از دموکراسی به يک حکومت خودکامه دارد که کشتار و پايمال شدن حقوق اجتماعی جامعه از بارزترين انان است، لازم است که واژه ای تحت عنوان دموکراسی پايدار در يک چهارچوب تئوريک سياسی بسط داده شود.
دموکراسی پايدار در معنای شيوه حکمرانی ايست که تنها به بدست آوری حکومت منتهی‌ نمی‌شود بلکه جريانی ايست که در سه مرحله {1} آماده سازی اجتماعی برای بدست گرفتن قدرت، {2}شيوه ی اداره جامعه توسط مکانيسم دموکراتيزه، و {3}آمادگی برای انتقال قدرت از خود به يک ترکيب جديد دموکرات محدود می‌گردد.

در واقع، دموکراسی پايدار شيوه‌ای اعتدال يافته و مستمر از يک انتخابات آزاد و مديريت مردم سالار است. امری که با واقعيت جامعه ايران به شدت فاصله دارد. جامعه ايران در لفظ با معنای دموکراسی بسيار آشناست، چنانچه ۱۵۰ سال اولين شعار هر تجمعش دست يابی به آزادی و رسيدن به دموکراسی بوده است ولی اين {که این} مهم تا کجا محقق شده است، مبهم است.

به نظر می‌رسد جامعه ايران از آن جهت با يک دموکراتيزيسيون فاصله دارد که دموکراسی را تنها در به دست آوری قدرت می‌پندارد. واقعيت اجتماعی در ايران اين است که ادبيات مردم پر است از واژه ی های برابری محور و مردم سالار اما رفتار و عمل همان ها آکنده از توتاليتريسم و پاتريمونياليسم.

جامعه ی ايران بواسطه نداشتن استعداد اجتماعی دموکراتيزه شدن در معنای اثباتی آن، به هنگام برخورد با يک حکومت مردم سالار به سرعت دچار ابهام گشته و عنان کار خويش را به يک حکومت خودکامه واگذار کرده است.

با گذشت حدود يک سال و نيم از اتفاقات تلخ انتخابات رياست جمهوری سال ۸۸ هنوز هم در بستر اجتماعی ايرانيان يک عزم عمومی برای تغيير رفتاری و جهان بينی خود وجود ندارد و اين عينی نه تنها اين اتفاقات باعث بوجود امدن يک نقطه اميد نشده است بلکه به مانند يک انگيزش منفی از بروز اعتراضات کاملاً به حق مردمی هم جلوگيری کرده است.

جدی‌تر شدن ماجرای کش و قوس‌های سياسی / نظامی ميان ايران و آمريکا اين شائبه را تقويت کرده است که با يک حمله نظامی می‌توان دولت مرکزی را از قدرت ساقط و يک دولت ايده‌آل را بر سر کار آورد. در صورتيکه اين ايده خام‌ترين فکر ممکن خواهد بود. گزينه جنگ جامعه چند پاره ايران را آن‌قدر تجزيه عملی و نظری خواهد کرد که حتی يک حکومت فدارال هم ديگر نتواند موجوديت سياسی جغرافيايی ايران فعلی را حفظ کند و از سوی ديگر تز دموکراسی وارداتی آنقدر در فيلد های مختلف شکست خورده است که نشود بر روی آن حسابی غير از شکست باز کرد.

واقع بينانه ترين تفسير از اوضاع سياسی و اجتماعی ايران آن است که در واقع مشکل حال ايرانيان حکومت خودکامه دينی فعلی نيست به هيچ وجه؛ يقيناً مشکل ايران مردم آن هستند که به هيچ روی ممکن آمادگی پذيرش دموکراسی را ندارند زيرا که از هيچ کدام از عوامل ابتدايی آن برخوردار نيستند.

طبقه متوسط شهری، جامعه مدنی و فعاليت های "ان جی او " ای آنقدر محدود است که نتواند ظرفيت جامعه را در تقبل بار دموکراسی به دوش کشد.

ايران تا به اين خودآگاهی نرسد که مشکل از من است و نه از او، حتی به شرط از ميان رفتن يک حکومت، دوباره و دوباره شاهد توليد مثل چنين خودکامگی‌هايی خواهد بود. طبقه انديشمند و روشفکری که وظيفه ای برای انتقال آگاهی و گسترش آن در ميان اجتماع چند پاره ايرانيان داشته است واقعاً تا چه ميزانی توانسته است که به اين مهم دست يابد؟

واقعيت آن است که آينده چندان برای مردم ايران با درک وضعيت فعلی اجتماعی در ايران خوش نخواهد بود و چند باره و چند باره هزينه های شگرفی بر دوش ايشان تحميل خواهد شد و تنها راه برون رفت از اين خطر و بحران، گسترش آگاهی های عمومی و نفوذ رسانه های مستقل در دل شبکه های اجتماعی است.
نیم نما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبرنگاران سبز آمادگی دارد مقاله شما در موافقت یا مخالفت با این مقاله را منتشر کند.

هفده شهريور روزى كه خشونت حكومت، كليد انقلاب را زد

هفده شهريور ياد آور جمعه‌اى سياه است كه خون جاى باران باريد. هفده شهريور، پايان هر اميدى بر اصلاح نظام سلطنت و آغاز سرفصل جديدى در مبارزات مردم بود.
خبرنگاران سبز/ بازخوانى تاريخ/حافظ نيك بين:
مشاور امنیت ملی آمریکا، زبیگنیف برژینسکی، دربارهٔ این رویداد گفت: «واقعه میدان ژاله چنان خونین و مرگ‌بار بود که کشمکش‌های گذشته میان دولت و مخالفان را از یاد برد. این واقعه، پایان شورش‌های پراکنده و مقطعی و آغاز انقلاب واقعی بود.»

هنوز اندكى از آغاز به كار دولت جعفر شريف امامى با شعار دولت آشتى ملى نگذشته بود كه پس از نماز صبح عيد فطر، تهرانيان از قيطريه راهپيمايى عظيمى را شكل دادند و جو شهر به سمت انقلابى شدن و تشديد حضورهاى خيابانى پيش رفت. گويى براى آشتى ملى دير شده بود و صداى انقلاب مردم به هنگام به گوش حاكميت نرسيده بود.
علامه يحيى نورى امام جماعت مسجدى در ميدان ژاله در دعوتى از مردم به تجمع پس از نماز جمعه بنيان حركتى را گذارد كه بدون شك ميتوان از آن واقعه به عنوان مهمترين حركت پيش از انقلاب 57 نام برد.
از ساعت شش صبح روز جمعه هفدهم شهريور هزار و سيصد و پنجاه و هفت، به فرمان ارتشبد غلامعلى اويسى، ممنوعيت آمد و شد و حكومت نظامى اعلام و در پى آن با حمله نيروهاى گارد ويژه به صفوف معترضين، درگيرى بي سابقه‌اى شكل گرفت كه در آن زمان شايع شد بيش از 4000 كشته برجاى گذارده است و حتى ميشل فوكو نيز اين عدد را تاييد نمود گو اينكه بعدها محققينى همچون عمادالدين باقى رقم واقعى كشته شدگان وقايع هفده شهريور را حدود نود نفر اعلام نمودند.
اما آنچه هفده شهريور را باقى و ماندگار گذارد، خشونت بى پرده حكومت بود و به اصطلاح سياست مشت آهنينى كه قرار بود حاكميت را مقتدرتر از آن نشان دهد كه در برابر مردم سر تعظيم فرود آورد.
تاريخ نشان داد كه ديرى نپاييد پس از اين قدرت نمايى حاكمان كه تاجى بر زمين افتاد و ملتى، مدل حكومت را تغيير دادند و آن خشونت و آن كشتار، نه تنها دردى از فرمانروايان نكاست بلكه در سرعت بخشيدن به جنبش مردمى نقشى بسزا و تاريخى را بازى نمود.
"ژاله خون شد" . در پى آن روز، سياوش كسرايى شعرى را بر زبانها جارى نمود كه حماسى شدن آن ايام را هنوز در خاطره ها ثبت نموده است و دكتر بختيار نفر دوم جبهه ملى نيز پايان امكان آشتى ملى را اعلام نمود.
سى و يك سال از آن روزگار ميگذرد و جانشينان آن حكومت، نه كه هيچ درسى نياموخته اند، بلكه با طرح دوباره آشتى ملى و دعوت به بازگرداندن مردم و معترضين به چتر نظام و از سويى تداوم بر خشونت و حبس و حكم و اعدام، راهى را ميروند كه حداقل يكبار آزمايش خود را در هفده شهريور پنجاه و هفت نشان داده است. سقوط سياست خشونت در برابر مردم.


منافع ملی، استبداد داخلی و قدرت‌های جهانی / به قلم احمد زیدآبادی

در واقع تهديد انگليس صرفا يک بلوف نبود، ايدن وزير خارجه وقت انگليس در اين مورد می گويد: ميل شديدی در ما وجود داشت که به دخالت مستقيم بپردازيم و اموال سرقت شده را به چنگ آوريم، اما فشار آمريکا در مخالفت با چنين اقدامی نيز بسيار شديد بود.
خبرنگاران سبز/ بازخوانی تاریخ:
پنجاه و هفتمين سالگرد کودتای ۲۸ مرداد که به سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق انجاميد، فرا رسيده است. کودتايی که پيامد آن، سالها اختناق سياسی و به محاق رفتن آزادی بيان و انديشه بود. گرچه رويای مصدق در مقاطعی کوتاه به نظر تعبير شدنی می‌رسيد، اما ايران امروز نيز با همان چالش هايی روبروست که دولت مصدق روبرو بود.

سالها اختناق سياسی و اجتماعی، نبود مطبوعات آزاد و ضعف در ديپلماسی عمومی، مشکلاتی است که به نظر در همه اين سالها در اشکال مختلفی بازتوليد شده‌اند. مقاله بزگزیده ما در سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ممکن است در نگاه نخست قدری ناهمگون به نظر رسد چه آنکه بيش از پرداختن به عوامل اين کودتا، به تحليل مناسبات جهانی و واکنش قدرت های بزرگ در قبال ملی کردن نفت توسط دولت مصدق می پردازد اما بی‌گمان تدقیق در این مناسبات به فهم بهتر آن وقایع کمک می‌کند.

احمد زيدآبادی روزنامه نگار برجسته که به شرف اهل قلم شهره گشته و به خاطر انتقادات گزنده‌اش از رهبری ج.ا. بيش از يک سال است در زندان اوين روزگار می‌گذراند، در اين مقاله، که در شماره پنجاه و سوم مجله ايران فردا منتشر شده است، تنگناهای نيل به استقلال سياسی و حقوقی در دنيای معاصر در نسبت با عوامل استبداد داخلی و منافع اقتصادی قدرت های جهانی را سنجيده است.

ايرانيان اين روزها با نگرانی رفتارهای دولت محمود احمدی نژاد را نظاره می‌کنند که با گفتار راديکاليزه خود، زمينه تحريم و تخاصم را به وجود آورده است. مقاله زيدآبادی، مرز دقيقی ميان نسبت منافع ملی با استبداد داخلی و منافع قدرت های جهانی ترسيم می‌کند. روشن شدن اين حدود، می‌تواند در تلقی دموکراسی خواهی ايرانيان، نتايج روشنی به همراه داشته باشد. (به کوشش: نویسنده وبلاگ مصائب آنا)

---------------------------------------------------------------
سياست پيچيده آمريکا در برابر جنبش ملی کردن نفت ايران و حکومت دکتر محمد مصدق، برخی از ايرانيان را دچار توهم کرده است. به گونه‌ای که بعضی محافل، آمريکا را مشوق دکتر مصدق برای ملی کردن نفت ايران دانسته و دليل آن را نيز به رقابت نفتی بين لندن و واشنگتن نسبت می‌دهند. پيشگام ارائه ی اين تحليل، حزب توده ی ايران بوده است. اين حزب در همان ابتدای نخست وزيری مصدق چنين تحليل می کرد:«کاملا آشکار است که وقتی انگليسی ها، رزم آرا اين عامل صديق خود را به عنوان سنگ بزرگ در ترازو گذاشتند، آمريکايی ها نيز با سواستفاده از افکار و احساسات ملت ايران، بزرگ ترين سنگ خود را يعنی ملی کردن صنعت نفت را به دست اقليت، در کفه ی ديگر ترازو جای دادند»۱

اين روزها نيز تحليلی کمابيش شبيه تحليل حزب توده، اما اين بار از جانب نيروهای افراطی مذهبی به منظور خدشه وارد ساختن به اصالت جنبش ملی ايران و رهبر بی بديل آن مطرح می شود. اين تحليل، يکسره بی اساس و فاقد هر گونه اعتبار تاريخی است، زيرا دکتر مصدق هنگامی به طراحی و اجرای ملی کردن صنعت نفت مبادرت کرد که آمريکا و انگليس دوره ی رقابت کوتاه خود را پس از جنگ جهانی دوم پشت سر گذاشته و به دليل آغاز جنگ کره و اوجگيری جنگ سرد، در مورد نحوه ی همکاری خود برای اداره ی «جهان آزاد» به توافق رسيده بودند. در واقع به قدرت رسيدن سپهبد رزم آرا در ايران، نتيجه ی مستقيم توافق دو قدرت بزرگ در مورد سرنوشت کشورمان بود. نيويورک تايمز در همان زمان درباره ی نخست وزيری رزم آرا نوشت:«از هم گسيختگی اوضاع ايران تحت اداره و هدايت گروهی از سياستمداران حرفه ای غيرقابل اطمينان، کار ايران را به آن درجه از فساد و بدبختی رسانده است که اکنون آشکار شده که جز رئيس ستاد ارتش، کس ديگری نخواهد توانست ايران را از اين وضع اسفبار نجات بخشد. اگر در نتيجه ی حوادث کره، جنگ واقعی درگير شود، ژنرال رزم آرا و ارتش او، به اتفاق ايلات مسلح کوهستانی می توانند حداقل برای مدتی جلوی پيشروی به طرف مناطق جنوبی را سد کنند. اگر جلوی شوروی در کره گرفته شود و مسکو بخواهد از حزب توده ، بدون روشن شدن آتش جنگ بين المللی برای ايجاد قيام مسلح استفاده کند، ماموريت رزم آرا محکمتر و حياتی تر خواهد بود»۲

دکتر مصدق و هیات ایرانی در دادگاه لاهه
از همين رو دوهر، عضو ارشد سفارت آمريکا در تهران، برای نخست وزيری رزم آرا به تلاش گسترده ای دست زد. وی طی ملاقات های محرمانه ای که با رزم آرا به عمل آورد، از مشکلات سپهبد و نيز شرايط او برای قبول زمامداری آگاه شد و مراتب را به سفارت آمريکا اطلاع داد. رزم آرا در اين ملاقات ها، ضمن ارائه ی برنامه ی خود به دوهر، خواستار حمايت آمريکا از دولت وی و نيز جلوگيری از کارشکنی و توطئه های شاه شد. شاه نيز مانورهای دوهر و سفارت آمريکا را که جنبه ی توصيه داشت، به صورت دستور تلقی کرد و بدون تمايل مجلس شورای ملی، فرمان نخست وزيری سپهبد رزم آرا را صادر کرد

رزم آرا با آنکه توانست موافقت دولت انگليس را در مورد تقسيم عوايد نفت به صورت پنجاه پنجاه به دست آورد، اما اجل به وی مهلت نداد و به صورت مرموزی ترور شد.

بنابراين دکتر مصدق، هنگامی ملی شدن نفت را مطرح کرد و متعاقب آن برای اجرای طرحش تن به قبول نخست وزيری داد که آمريکا و انگليس (جز در پاره ای موارد تاکتيکی) استراتژی مشترکی در برابر ايران و ملی شدن نفت دست يافته بودند. اساس اين استراتژی بر دو محور زير استوار بود

۱-ايران به هر بهايی متحد جهان غرب در برابر گسترش کمونيسم باقی بماند

۲- ملی شدن صنعت نفت ايران، به هيچ وجه از اصل تصنيف عوايد (تقسيم عوايد به صورت مساوی ) فراتر نرود

البته تا هنگامی که انگليس حاضر به پذيرش اصل تصنيف عوايد با ايران نبود، آمريکا اين کشور را تحت فشار قرار داده بود. اما هنگامی که دولت انگليس- در دوران نخست وزيری رزم آرا -اين اصل را در مورد نفت ايران پذيرفت، اختلاف دو قدرت بزرگ جهانی بر سر ملی کردن نفت ايران نيز از ميان برخاست.
جرج مک گی، معاون وزير خارجه ی وقت آمريکا، که بسياری او را حامی ملی شدن نفت فرض کرده اند، پس از ترور رزم آرا در سفر به تهران، دقيقا برخلاف آنچه عده ای تصور کرده اند، تمام سعی خود را به کار برد تا مانع تصويب و اجرای ملی شدن نفت شود. وی خود در اين باره می گويد: «سپس علا مرا به ديدن شاه برد. من مذاکراتی که با علا نخست وزير داشتم، با شاه مطرح کردم و برای چاره جويی اوضاعی که با آن روبرو شده بوديم، از او ياری خواستم و گفتم: در ازای ايستادگی در برابر جبهه ی ملی و برنامه ی ملی شدن آنها، از او پشتيبانی می کنيم. ما و بريتانيا به طور جدی می خواهيم موضوع ملی کردن امتياز شرکت نفت انگليس و ايران متوقف شود، زيرا اين کار به زيان شرکت و ايران تمام می شود. ملی شدن، امتيازات نفت ايالات متحده، بريتانيا و ديگر کمپانی ها را در سراسر جهان در معرض مخاطره قرار خواهد داد و زمينه را برای فعاليت های اتحاد جماهير شوروی ، دشمن سنتی ايران، فراهم خواهد ساخت. آنگاه از شاه پرسيدم: آيا با استفاده از پشتيبانی ما می تواند ملی شدن نفت را از مسير خود منحرف کنيد؟ شاه گفت قادر به اين کار نيست و درخواست کرد انجام چنين کاری را از او نخواهيم و افزود: او حتی نمی تواند يک دولت سرکار بياورد. همگی می ترسند، دشمن ناپيدا همه جا حضور دارد. من راه حل های ديگری را عنوان کردم، بدين ترتيب که شاه ترتيب نوعی ملی شدن را فراهم سازد که اجرای آن برای ايران و شرکت نفت عملی باشد و امتيازات ديگر را در نقاط جهان در معرض مخاطره قرار ندهد. اين ترتيب بر اساس پنجاه پنجاه عوايد بود که دولت بريتانيا اخيرا از سوی شرکت به ايران پيشنهاد کرده بود. قتل رزم آرا و اوج گيری جبهه ی ملی به حدی شاه را تکان داده بود که توانايی بررسی و تفکر درباره ی چنين استراتژی را از وی سلب کرده بود.

در واقع سرشت سياست آمريکا در برابر نفت ايران در سخنان مک گی بيان شده است. آمريکا صرفا از انگليس می خواست که اصل تنصيف عوايد را در مورد ايران رعايت کند و همين را تحت عنوان لفظی «ملی شدن» به ايرانيان بقبولاند تا افکار عمومی برانگيخته نشود. اين سياستی بود که آمريکا از ابتدا تا انتهای جنبش ملی کردن نفت دنبال کرد و يک گام هم از آن فراتر نرفت. از همين رو هنگامی که مجلس ايران طرح ملی شدن نفت را از تصويب گذراند، وزير حارجه ی آمريکا با انتشار بيانيه ای ضمن انتقاد از نحوه ی ملی کردن نفت تصريح کرد: متاسفم اظهار دارم که دولت ايران به طرزی در ملی کردن صنعت نفت مشغول اقدام است که پالايشگاه بزرگ آبادان را به متوقف شدن تهديد می کند و اين امر عدم ثبات وضع ايران و مشکلات اقتصادی آن را موجب گرديده و برای مردم ايران نيز اثرات سويی خواهد داشت. آمريکا قويا اعلام نموده است که هرگونه تغييراتی در مناسبات بين المللی دولت ايران و موسسات ذی نفع انگليس بر اساسی که موافق مسئوليت های بين المللی هر دو کشور باشد، فراهم گردد. ما مايوس شديم از اينکه پيشنهاد اخير انگليس به ايران که اصل ملی شدن نفت را قبول نمود و نظريات پيشنهادی مساعدی را نيز در برداشته، غفلتا و بدون مطالعه از طرف ايران رد شد... اين محيط بيم و تهديد که ناشی از اقدامات عجولانه ای است برای اجبار همکاری در اجرای قانون ملی کردن نفت، نتيجه ای در بر نخواهد داشت. قويا اميدواريم که ايران در اقدامات خود تجديدنظر نموده و طريقی را اتخاذ خواهد کرد که از مخاطرات خط مشی فعلی احتراز و ادامه ی عمل صنعت نفت را ممکن سازد.

هنگام خلع يد از شرکت نفت انگليس نيز، «ارل هريمن» نماينده ی شخصی ترومن در نامه ای به مصدق نوشت: دولت ايران در مذاکرات با اينجانب، ابراز نمودند که قصد مصادره ی اموال شرکت سابق نفت را ندارند. نظر دولت من بر اين است که قبضه ی مايملک يک شرکت خارجی به وسيله ی دولتی، بدون پرداخت غرامت فوری و مکفی و موثر و يا دادن ترتيبی که مرضی الطرفين بوده باشد، بايستی مصادره ناميده شود، نه ملی شدن. کمال تاسف را دارم که مساعی مبذوله برای پيدا کردت يک راه حل تاکنون به نتيجه نرسيده است. رجا واثق دارم که دولت ايران نظريات اين جانب را که از روی کمال صداقت و درستی می باشد، مورد مداقه قرار دهد.

مخالفت های شرکت های نفتی آمريکا با ملی شدن نفت ايران از اين هم شديدتر بود و دست کمی از مخالفت شرکت نفت انگليس و ايران نداشت. اين واقعيت در يکی از اسناد از طبقه بندی خارج شده ی وزارت خارجه ی آمريکا به صراحت تشريح شده است. سند مذبور صورت جلسه ی مذاکراتی است که بين نمايندگان وزارت خارجه، اداره ی امور نفت و سازمان بازرگانی دولتی آمريکا در تاريخ ۱۴ مه ۱۹۵۱ (۲۴ اردی بهشت ۱۳۳۰) با نمايندگان شرکت های نفتی آمريکا که در خاورميانه فعاليت داشته اند، درباره ی ملی کردن نفت ايران صورت صورت گرفته است. نماينده ی اصلی وزارت خارجه ی آمريکا در اين مذاکرات مک گی بوده و شرکت های استاندارد اويل، نيوجرسی، گلف، سوکونی واکيوم و کالتکس (شرکت نفت بحرين) که شامل هر پنج شرکت کارتل نفتی آمريکا (معروف به پنج خواهر) بودند، در اين مذاکرات شرکت داشته اند. تشکيل جلسه به اين منظور بوده است که دولت آمريکا نظرات خود را درباره ی ملی کردن نفت ايران به آگاهی شرکتها برساند و متقابلا از نظر آنها در اين باره آگاه شود و ضمنا علاوه بر تبادل نظر کوشش شود که سياست هماهنگی در اين زمينه اتخاذ شود.

در اين جلسه، مک گی هدف های دولت آمريکا و مشکلات سياسی آن را در برابر ملی شدن نفت ايران تشريح می کند و آنگاه از نمايندگان تک تک شرکتها می پرسد که واکنش آنها نسبت به رفتار دولت آمريکا در برابر ايران چيست و اينکه صنعت نفت آمريکا در مجموع چه تاثيری در حوزه ی امتيازات آنها داشته است و برای پشتيبانی از موضع آنها در حوزه های امتيازات مختلف، چه می توان کرد؟

نخستين فردی که به اين پرسش ها پاسخ داد، کوگلر، نماينده ی شرکت استاندارد اويل نيوجرسی (اکسون) بود. وی نظرات خود را در بندهای زير خلاصه کرد: الف- دولت ايالات متحده بايد به طور علنی و خصوصی، موضع سختی عليه ملی کردن و لغو يکجانبه ی قراردادها تخاذ کند. ب- اينکه دولت ايران درباره ی نحوه ی پرداخت غرامت به شرکت تصميم بگيرد، به زيان ماست. پ- نفت ايران عملا ملی شده است به قسمی که لازم نيست چيزی را تغيير داد. ت- اگر اقدام ايران در سلب مالکيت پيروز شود، تاثير زيانبخشی بر تمام قراردادها در جهان خواهد داشت. ث- اگر يک چنين قانون شکنی و چنين تفسيری از قانون پيروز شود، موجب نااميدی کارفرمايان آمريکايی در سراسر جهان خواهد شد. ج- حقوق بين الملل اساسا بسته به اصول پذيرفته شده يا پذيرفته نشده ای است که مورد تفسيرهای متنوعی قرار می گيرد. ح- شايد لازم باشد برای حل موفقيت آميز چنين مسائل بين المللی، اصول بين المللی مناسبی تهيه کرد. خ- شايد دولت آمريکا و صنعت آمريکا لازم بدانند که از معامله ی نفتی خودداری کنند.

پاسخ دوم از جانب کيس، نماينده ی شرکت سوکونی وکيوم (نفت موبيل) به شرح زير بود: آلف- زمان آن فرا رسيده است که به زور متوسل شد. چون نمی توان اجازه داد که يک چنين نفت حياتی از دست برود. ب- ملی کردن در انگلستان با ملی کردن ايرانی ها اين فرق را دارد که در ملی کردن در انگلستان، به منافع خارجی ها مستقيما لطمه ای وارد نيامده است. پ- اگر قوانين بين المللی نتواند با ملی کردن مخالفت کند، پس بايد در اين باره بر پايه ی اصول بنيادينی تصميم گرفت که يک چنين عمل خودکامانه و بی توجه به تعهدات و مسئوليت های بين المللی اجازه ندهد و همه ی دول دارای حاکميت، آن اصول را بپذيرند. ت- ايران بر اثر چنين اقدامی، سالها با مشکلات فراوانی روبرو خواهد بود.

هاوارد، نماينده ی استاندارد نيوجرسی گفت: اعتبار ايران جدا لطمه خواهد خوردو به آينده ی ايران بر اثر از دست دادن سرمايه های خارجی، زيان وارد خواهد آمد.

بروستر از شرکت سوکونی توصيه کرد که صنعت نفت آمريکا، بعضی از اين ترس ها و واکنش ها را انتشار دهد و بويژه عقيده ی خود را در اين باره که ادامه ی فعاليت را به شرکت های آمريکايی دست اندرکار در ايران توصيه نمی کند، ابراز دارد. هاوارد نيز تاکيد کرد که هر گروه آمريکايی که وارد اين کار شود، در حکم اين است که گلوی صنعت خودش را ببرد. چون قاپيدن امتياز برای امتيازداران در همه ی بخش های جهان مرگبار است. کيس، اصطلاح راهزنی در بزرگراه را در اين مورد بکار برد و گفت: چنين کاری از جانب شرکتهای با احساس مسئوليت، امکانپذير نيست. پينکارد، نماينده ی شرکت کالتکس هم گفت: اين کار احتمالا هم برای دولت آمريکا و هم برای صنعت آن بسيار نگران کننده خواهد بود.

قرائن فوق از مواضع واقعی آمريکا و شرکت های نفتی اين کشور در برابر ملی کردن صنعت نفت ايران توسط دولت دکتر محمد مصدق پرده برمی دارد. با اين همه، آمريکا در دو مورد با انگليس در برابر دکتر مصدق اختلاف نظر داشت. مورد نخست اين بود که آمريکا از همان ابتدای مطرح شدن بحث ملی کردن نفت، خواستار اعطای حق الامتياز بيشتری به ايران توسط شرکت نفت انگليس و ايران مطابق روال معمول امتيازهای نفتی در سرتاسر جهان بود، اما شرکت تا مدتها زير بار اين مساله نمی رفت. از همين رو، مقام های آمريکايی گاهی شرکت را به باد انتقاد می گرفتند، بطوری که يک ديپلمات عالی رتبه ی آمريکايی، بعد از عمليات خلع يد، رفتار شرکت را در برابر ايران خودخواهانه توصيف کرد و گفت: شرکت نفت در مورد سودی که عايدش می شد، حريصانه رفتار می کرد و مثل اين بود که تشخيص نمی داد دنيا تغيير کرده است. اما هنگامی که دولت انگليس در دوران نخست وزيری سپهبد رزم آرا اصل تنصيف عوايد را پذيرفت، اين اختلاف آمريکا و انگليس هم زمينه ی خود را از دست داد.

مورد دومی که آمريکا با انگليس اختلاف نظر داشت، به کار گيری نيروی نظامی بر ضد دکتر مصدق بود. پس از عمليات خلع يد از شرکت نفت، وزير خارجه انگليس طی اظهاراتی ايران را به محاصره ی اقتصادی و مداخله ی نظامی تهديد کرد و گفت: نخست وزير ايران و دولت بايد بدانند که بر طبق قوانين بين المللی، مسئول حفظ جان و مال اتباع انگليس در ايران می باشند و اگر نتوانند اين وظيفه را انجام دهند، دولت انگليس خود آن را به عهده خواهد گرفت و برای انجام اين منظور، وسايل لازم را به کار خواهد برد. وی همچنين گفت که رزمناو موريشوس را به حومه ی آبادان اعزام کرده است.

در واقع تهديد انگليس صرفا يک بلوف نبود، ايدن وزير خارجه وقت انگليس در اين مورد می گويد: ميل شديدی در ما وجود داشت که به دخالت مستقيم بپردازيم و اموال سرقت شده را به چنگ آوريم، اما فشار آمريکا در مخالفت با چنين اقدامی نيز بسيار شديد بود.

با اين همه مخالفت آمريکا با حمله ی نظامی انگليس به ايران در اوايل نخست وزيری دکتر مصدق، مانع از آن نشد که آمريکا برای سرنگون کردن مصدق در طرح ناموفق ۱۳۳۱ و نيز کودتای مرداد ۱۳۳۲ با انگليس همکاری و همراهی نکند.

كودتاى 28 مرداد و ملتى خاموش

عادت نكنيم به انداختن تقصير بر گردن ابر و ماه و خورشيد و فلك و بياموزيم از تاريخ كه براى رسيدن به هدف و حفظ آن، بايد حضورى هوشمندانه و با تدبير و مسئول داشت چرا كه اين وطن، خانه اجدادى ما و اميد آينده فرزندان ايران است.
خبرنگاران سبز/ بازخوانى تاريخ/ خسرو امينى:
كودتاى ننگين 28 مرداد سال 1332 داغى ماندگار بر پيشانى تاريخ معاصر ايران گذارد كه عامل و بانى و طراح و مجرى آنرا در كتب تاريخ، به گونه هاى بسيار و با تحرير هاى فراوان نوشته اند.

اينكه فرمان كودتا را چرچيل و آيزنهاور صادر كرده بودند، اينكه قراربود كودتا در نيمه شب 24 مرداد با نام "آژاكس" و رمز " اكنون دقيقا نيمه شب است" و با دستور خلع مصدق به فرمان شاه شكل گيرد، اينكه برادران رشيديان چه نقش مالى را در بين لمپنها بازى كردند و اينكه نقش روحانيون و حزب توده چه بود، همه مهم است و تمام اینها می‌توانست مهم نباشد اگر و تنها اگر دكتر محمد مصدق از مردم كمك می‌خواست و يا مردم قدر آن نماد استقلال، آزادى و اعتلاى وطن را به درستى می‌دانستند.

عادت نكنيم به انداختن تقصير بر گردن ابر و ماه و خورشيد و فلك و بياموزيم از تاريخ كه براى رسيدن به هدف و حفظ آن، بايد حضورى هوشمندانه و با تدبير و مسئول داشت چرا كه اين وطن، خانه اجدادى ما و اميد آينده فرزندان ايران است.

گسترش دروغ و فریب از سطح ریاست جمهوری تا پایین

«آنچه اين روزها اين قصه را رنگ و لعابی ديگر بخشيده که متفاوت‌تر از ساير قصه‌ها گرديده، غلظتی است بيمارگونه‌ از جنس دروغ، فريب و ريا. تاريخ اين روزهای اين مرز و بوم مشحون شده از دروغ و نيرنگ فريب و دو رويی، بايد راهی يافت برای منجلابی که در حال ساخته شدن است آرام آرام و با دقت برای فرداها.»
خبرنگاران سبز/ سیاست:
هميشه قصه از يک جايی شروع می‌شود. يک جای کوچک و به مرور به درازا کشيده می‌شود. قصه‌ی سياست اين مرز و بوم هم همچون تمام سرزمينهای ديرو و دور به مرور زمان کامل و کامل‌تر می‌شود. اما آنچه اين روزها اين قصه را رنگ و لعابی ديگر بخشيده که کمی متفاوت تر از ساير قصه‌ها گرديده، غلظت بيمارگونه‌ی رنگ دروغ و رياست. رنگی که آنچنان غليظ و کشدار شده است که حتی انکارش را هم سخت کرده است. آنچنان لزج و محکم می‌نشيند روی حقايق و پوشش می دهد به آنها که کم کم، حقيقتی که زيرش پنهان شده هم از يادها می‌رود و اينگونه می‌شود که عصاره دروغ و نيرنگ نفوذ می‌کند به عمق تمام حقايق و ديری نمی‌پايد که گرد تزوير روحها را نيز تسخير می‌کند و چيزی از صداقت و راستی و يکرنگی باقی نمی ماند.

تاريخ اين روزهای اين مرز و بوم مشحون شده از دروغ و نيرنگ. تزوير و ريا. فريب و دو رويی، بايد راهی يافت برای منجلابی که در حال ساخته شدن است آرام آرام و با دقت برای فرداها.

به راستی چه شده که مملکتی که مدعی مملکتی دينی و مذهبی است، باورهای دينی قوانين و مقررات و نظامات حقوقی و سياسی و اجتماعی آن را تعريف و تفسير می‌کنند و مکارم اخلاقی از بزرگترين موکدات دين ايشان است اينگونه از سطوح بالا و در حد رياست جمهوری به عوامفريبی رو می‌آورد و آنقدر در اين راستا می‌تازانند که کم کم دارد زشتی دروغ، رخ می‌بازد و به هيچ گفتاری نه می‌شود اطمينان کرد و نه توقع راستی از هيچ کجا باقی مانده است؟

به راستی به کدام سمت و سو در حرکت است چنين مملکتی که اينگونه با پشتکاری باور نکردنی، برای عادی شدن دروغ و نيرنگ، تلاش می‌شود؟ دروغهايی که امروز سر از رسانه ها بيرون می‌ريزند و روز بعدش يا تکذيب می‌شوند و يا آنچنان بر، برحق بودن آنها سماجت و پافشاری می‌شود که هر عاقلی را به ترديد وا می‌دارد.

از تاثير کوتاه مدت و آنی مساله که بگذريم، آنچه نگران کننده و دردناک است، تاريخ نگاری اين روزها بر اساس اين توهمات و دروغهايی که به جامعه تزريق می‌شود. و آنچه از آن مهمتر است، فنای اعتبار و اعتماد انسانها به تاريخی است که در کتب و روزنامه‌ها رد آن‌را می‌گيرند و برای بررسی‌های خود به آن اعتماد و اکتفا می‌کنند.

مروری بر اين روزها و دروغ و فريبی که به خورد مردم داده می‌شود، ترديد بزرگی نسبت به تاريخی که تا هزار هزارسال به عقب می‌رود و برايمان روايت می‌شود در هر فرد ذی‌شعوری ايجاد می‌شود. آخر مگر می‌شود اينطور حقايق جلوی چشمان انسان وارونه شوند و دگرگون نمايانده شوند و به عادی ترين شکل ممکن به مردم ارائه شود و با اقتدار از آن دفاع شود و باز بتوان به خروار خروار تاريخی که فقط بر اثر نوشته‌هايی پراکنده و ضد و نقيض به آن ايمان آورده‌ايم، باور داشت؟

اين نگرانی را کجا بايد پنهان کرد يا سامان دارد از اينکه نسلهای بعد، چطور به حقايق اين روزها دست خواهند يافت و در اين تزوير بازار بزرگی که ساخته شده است، چگونه قادر خواهند بود واقعيت را از غيرواقع تشخيص دهند و آن را غربال کنند و از دل اين روزها به آنچه حقيقت داشته دست پيدا کنند؟

هاشمی رفسنجانی چگونه ثروتمند شد؟

در واقع آشنايی با توليت شروع ماجراجويی هاشمی برای ورود به بخش مسکن است اما توليت کيست؟ «ابوالفضل توليت از خاندان معروف و متمول توليت است که از سال ۱۳۲۰ به توليت آستان حضرت معصومه می‌رسد {...} او هنگام عهده داری مقام معاونت توليت به نمايندگی مردم قم در مجلس شورای ملی در دوره يازدهم برگزيده شده و هفت دوره پی در پی به مجلس راه يافته بود.»
اختصاصی خبرنگاران سبز/ تاریخ معاصر/ رضا رادمنش:
 ثروت هاشمی يکی از جذابترين داستان‌هايی است که ذهن جامعه ايرانی را درگير خود کرده است.عده ای بر اين مدعا هستند که هاشمی پيش از انقلاب از متمولين روزگار بوده و عده ای ديگر سرمايه او را وامدار انقلاب می دانند. اما اولين باری که هاشمی در خاطرات خود از فردی به نام ابوالفضل توليت نام می برد اولين گام های رسيدن به ثروت را نيز اغاز می‌کند.

او در خاطرات خود می‌گويد: «با ابوالفضل توليت هم کم کم در جريان مبارزه و سربازی و روابط سياسی که ضمن آن پيش آمد، آشنا شده بودم. يک قطعه زمين دويست وبيست و پنج يا دويست و پنجاه متری از زمين های موقوفه از ايشان اجاره کردم»[۱]  اين اولين باری است که هاشمی از توليت می‌گويد تا ما را با يک چهره جديد در زندگی خود آشنا کند سپس هاشمی در قسمتی به نام تکاپوی معاش ادامه می‌دهد: «در طول حدود ده سال، ده منزل و تعدادی مراکز تجاری ساختم وفروختم» [۲]

در واقع آشنايی با توليت شروع ماجراجويی هاشمی برای ورود به بخش مسکن است اما توليت کيست؟ «ابوالفضل توليت از خاندان معروف و متمول توليت است که از سال ۱۳۲۰ به توليت آستان حضرت معصومه می‌رسد {...} او هنگام عهده داری مقام معاونت توليت به نمايندگی مردم قم در مجلس شورای ملی در دوره يازدهم برگزيده شده و هفت دوره پی در پی به مجلس راه يافته بود.» [۳] اما بروجردی اعتقاد دارد توليت يکی از چهره های مرموز انقلاب است او می گويد: «از زمان شاه دنبال اين بوده که خمينی را به ميدان بياورد» [۴] سپس ديگر از توليت خبری نيست تا گرفتن گذرنامه و سفر به خارج از کشور«به کمک يک افسر از دوستان آقای توليت توانستم گذرنامه بگيرم و سفر اوّل را همراه همسرم با قطار از تهران به ترکيه رفتيم. »[۵] اين سفر که دو ماه به طول می کشد و يک جهان گردی تمام عيار است بعيد است بدون سرمايه و کمک توليت بوده باشد.

هاشمی در سفر اروپا متوجه می‌شود تنها نيرويی که پايگاه ندارد نيروی مذهبی است اما برای ساخت چنين پايگاهی نياز به سرمايه است: «کاری که ما بعد از آن سفر اوّل انجام داديم، عمدتاً جلب حمايت آقای توليت بود. ايشان امکانات مالی زيادی داشت، بچه هم نداشت. فردی بود روشنفکر و از نظر اعتقادی هم بيشتر جريان مبارزه اسلامی را قبول داشت. او آماده شد که همه ثروت خود را وقف مبارزه بکند، به عنوان تأسيس حکومت اسلامی.» [۶] سپس هاشمی دست به کار می شود و سرمايه توليت را نظم می‌دهد: «برای اين منظور مؤسسه‌ای تأسيس کرديم، اساسنامه آن را نوشتيم و هیأت مديره‌ای تعيين کرديم که من خودم عضو آن بودم.

توليت همه ثروت و اموالش را - به استثنای خانه تهران، خانه سالاريه قم و مقداری برای گذرانِ زندگی شخصی - در اختيار گذاشت؛ به صورتی که انجام کارها از حضور و تصميم خود ايشان بی نياز بود. هیأت مديره برای انجام هر اقدامی اختيارات کافی داشت.» [۷] اما هاشمی تجربه زيادی از ساخت و ساز دارد و برای اينکه سرمايه توليت را يکجا مصرف نکند و خود نيز به استقلال برسد با نام شخصی خويش شرکتی با نام "دژساز" ثبت می‌کند «مرحوم توليت در قم زمين‌های زيادی داشتند، برای استفاده مناسب از آنها و به کمک دوستان ما شرکتی به نام "دژساز" تأسيس شد. به سرعت قيمت زمين‌ها بالا رفت که امکانات زيادی در اختيار هیأت مديره خيريه قرار می‌داد»[۸]  و اين چنين است که بعد از ثبت شرکت دژساز هاشمی موفق می شود سرمايه خود را از موقوفات توليت جدا کند و برای خود درآمدی مستقل راه بيندازد.

اما شرکای هاشمی چه کسانی هستند؟ هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود تنها از يک شريک تجاری نام می برد و آنهم حجت الاسلام باهنر است اما بروجردی می گويد: «از ديگر شرکای رفسنجانی مهدوی{کنی}، کرمانی، درخشان و حجت الاسلام باهنر بودند»[۹] بعدها هاشمی رفسنجانی در کتاب ديگر خود از کنجکاوی مردم برای فهميدن اينکه چه ميزان سرمايه دارد و چه اندازه باغ پسته به او ارث رسيده می گويد: «اينها همه اش دروغ است، پدر من يک روحانی بود و يک کشاورز خيلی محدود ومختصری که به زحمت زندگی خود و فرزندانش اداره می کرد داشت» [۱۰] و سپس برای اينکه بگويد سرمايه را از کجا آورده :«من در نتيجه فعاليت‌های اقتصادی قبل از انقلاب، مقداری زمين و مستغلات در قم و کرج و تهران داشته ام»[۱۱]

با نشانه هايی که هاشمی می‌دهد در می‌يبايم ثروت هاشمی با نام ابوالفضل توليت گره خورده است و بيشتر از اينکه ريشه در پس از انقلاب داشته باشد به پيش از انقلاب باز می گردد اگر چه پس از انقلاب حاکمان برای دستيابی به ثروت در يک رقابت تنگاتنگ بازی نه چندان سختی را آغاز نمودند اما اين گفته‌ها بيانگر آن است که  هاشمی چند گام جلوتر بوده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- هاشمی رفسنجانی دوران مبارزه ج ۱، ص ۱۷۵.
۲- هاشمی رفسنجانی دوران مبارزه ج ۱، ص ۲۳۲.
۳- http://www.masoumeh.com
۴- پشت پرده انقلاب اسلامی-اعترافات حسين بروجردی،ص ۳۱۲
۵- هاشمی رفسنجانی دوران مبارزه ج ۱، ص ۲۷۲.
۶-۷-۸ همان ج ۱، صص ۲۸۳-۲۸۲.
۹- پشت پرده انقلاب اسلامی-اعترافات حسين بروجردی،ص ۳۱۵.
۱۰-۱۱- انقلاب و پيروزی، کارنامه خاطرات ۵۷-۵۸ ،ص۴۴۴.
 
باز طراحی کامل و کلیه‌ی حقوق:خبرنگاران سبز [تبدیل قالب:] Deluxe Templates --- [طراحی اولیه:] Masterplan --- [بهینه و فارسی شده:] مجتبی ستوده